تبليغاتX
انجمن شاعران مرده

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط احمد |

به رضا که "مرا جان و جهان است."

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم

نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را

چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی

خنک آن‌جا که نشستی خنک آن دیده‌ی جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج‌ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره‌ی پیچان

دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن

هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوشه‌گران را

بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

 مولوی

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط احمد |

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود 

چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما به دست شراب دوساله بود 

آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت

در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود 

از دست برده بود خمار غمم سحر

دولت مساعد آمد و می در پیاله بود 

بر آستان میکده خون می‌خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نواله بود 

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود 

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود 

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود 

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود 


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط احمد |

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط احمد |

When my love swears that she is made of truth,

I do believe her, though I know she lies,

That she might think me some untutored youth,

Unlearned in the world’s false subtleties.

Thus vainly thinking that she thinks me young,

Although she knows my days are past the best,

Simply I credit her false-speaking tongue;

On both sides thus is simple truth supprest.

But wherefore says she not she is unjust?

And wherefore say not I that I am old?

Oh, love’s best habit is in seeming trust,

And age in love loves not to have years told:

Therefore I lie with her and she with me,

And in our faults by lies we flattered be.

William Shakespeare

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط احمد |

گر جهان فتنه گیرد از چپ و راست

و آتش و صعقه پیش و پس باشد

تو پریشان نکرده‌ای کس را

چه پریشانیت ز کس باشد؟

خونیان را بود ز شحنه هراس

شبروان را غم از عسس باشد

راستی پیشه گیر و ایمن باش

که رها کننده‌ی تو بس باشد

کلیات سعدی - مواعظ

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط احمد |

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط احمد |

دراز می کشم
سیگار می کشم
انتظار می کشم

دیگر حوصله ام سر نمی رود انگار!

نویسنده را نمی‌دانم کیست.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط احمد |

ناز کمتر کن که من -اهل تمنا نیستم

زنده با عشقم -اسیر سود و سودا نیستم

عاشق دیوانه ای بودم که -بر دریا زدم

رهرو گمگشته ای هستم که - بینا نیستم

اشک گرم و -خلوت سرد مرا نا دیده ای

تا بدانی اینقدر ها هم - شکیبا نیستم

بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی

از چو من بیدل که هستم در جهان یا نیستم ؟

دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش

لیکن آن روزی که من دیگر به دنیا نیستم

پایبند آز خویشم مهلتی ای شمع عشق

من برای سوختن اکنون مهیا نیستم

هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست

آنقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم

معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط احمد |

اصولن گرفتن و دیدن سریال محبوبتان به خودی خود لذت‌بخش و مفرح و از این قبیل چیزهاست. امروز از دوست عزیزی قسمت اول و دوم فصل ششم سریال House MD رو گرفتم و دیدم. خوب مسلمن داستانی تازه آغاز می‌شود. ولی آیا با "هاوسی" متفاوت روبرو خواهم شد؟ خوب باید صبر کرد و دید. در این دو قسمت گفتگویی بود بین "هاوس" و یکی از شخصیت‌ها-که در این‌جا اسمش را نخواهم آورد و نخواهم گفت که کیست به خاطر دوستانی که هنوز این دو قسمت را ندیده‌اند-که به نظرم جالب آمد ِ و گفتم احتمالن برای شما هم جالب خواهد بود.

پی‌نوشت: لینک نمی‌توانم بدم به‌خاطر مشکلات عجیب و غریب بلگفا. البته همه به خوبی می‌دانند که IMDB جای خوبی است برای جستجو درباره‌ی هر نوع فیلم و سریال.

_why do you value your failures more than your successes?

House: my mother caught me… to pictures of her mother.

_can we get past these cute deflections?

House: successes only last until someone screws them up failures are forever.


+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط احمد |

افرائیم کیشون

افرائیم کیشون به عنوان طنزنویس اسرائیلی شناخته شده، و کتاب‌ها و نمایش‌نامه‌هایش نام او را در سراسر جهان بلندآوازه کرده است. نمایش‌نامه‌های او با کارگردانی خودش مرتباً در تئاترهای اسرائیل به دفعات اجرا شده و در کشورهای دیگر هم بر روی صحنه‌ی تئاتر و تلویزیون آمده است. فیلم سینمایی او به نام "سلاح" جوایز بسیاری را به دست آورد و نامزد جایزه‌ی اسکار سال ۱۹۶۵ شد. در ادبیات و روزنامه‌نگاری نیز به او چند جایزه اعطا شده است. او در اسرائیل به دنیا آمده و درس خوانده است، و از سال ۱۹۴۹ همراه خانواده‌اش در تل‌آویو زندگی می‌کند.

این داستان از کتاب "بی‌انصافی بر جالوت" او انتخاب و ترجمه شده است. این کتاب تا سال ۱۹۷۱ چهارمین کتابی است که از او در بریتانیا به چاپ رسیده و به همه‌ی زبان‌های اروپایی ترجمه شده است. جالوت نام غولی است که داوود پیامبر در نوجوانی با فلاخن سنگی به او پرتاب کرد و وی را کشت.

 

چشم به شر ببند! دنباله‌ی محاکمه‌ی کافکا

چنانکه از تجربه در زندگی واقعی و همچنین از آمار برمی‌آید، یک اسرائیلی معمولی شیفته‌ی شکایت است و کاری هم به این ندارد که در شکایت مدعی باشد یا مدعی‌الیه یا وکیل متهم. دعوا دعواست، مگر نه؟ تنها چیزی که ما از آن به اندازه‌ی مرگ وحشت داریم این است که به عنوان شاهد به دادگاه احضار بشویم، چون متهم امکان دارد که تبرئه بشود، اما شاهد هرگز چنین شانسی ندارد.

تازگی‌ها دوستان و آشنایان شاید متوجه شده باشند که من مدتی است آشکارا در انظار دیده نمی‌شوم. حقیقتش این است که من گرفتار یک پرونده‌ی دادگاهی شدم که بر اثر یک تصادف مرگبار اتومبیل به وجود آمد و نتیجه‌اش این شد که من دیگر تردید دارم هرگز بتوانم در نظر مردم شریف و اهل قانون آبرِو و اعتباری داشته باشم.

این تصادف اتومبیل که من درگیرش شدم در شاهراه «تل گیبوریم» اتفاق افتاد. دقیق‌تر بگویم، مسئله از این قرار بود که من یک روز روشن موقع ناهار وقتی به خانه برمی‌گشتم یک اتوموبیل لیموزین خیلی بزرگ را دیدم که به یک دوچرخه‌سوار خورد و او را خرد و خاکشیر کرد. و بعد هم بی اعتنا به چراغ قرمز، با سرعت تمام در جهت مخالف یک جاده‌ی یک‌طرفه حرکت کرد. از آن گذشته کاملاً معلوم بود که راننده مست است. از آن‌جا که من تنها شاهد این واقعه بودم، وقتی پلیس از من خواست که در دادگاه حاضر شوم و همه‌ی حقیقت و فقط حقیقت را بگویم، موافقت کردم.

سالن دادگاه پر بود از همه‌جور آدم که اطلاع پیدا کرده بودند راننده‌ی لیموزین مورد بحث ما شخصیتی است که اخیراً در میان مردم سرشناس بوده است. این شخصیت همچنین از مزایای درآمد سرشار مستقل برخوردار بود و در نتیجه بهترین وکیل را به خدمت گرفته بود، و آن‌قدری نگذشت که دستگیرم شد که این وکیل متن دفاعیه‌اش را تماماً از قبل آماده کرده است.

و از آن‌جا که من تنها شاهد بودم، محاکمه با بازپرسی از من شروع شد. بعد از این‌که سوالاتی درباره‌ی خودم کردند، مرا تحویل وکیل مدافع دادند، آن وقت او برخواست و به اطلاع دادگاه رساند که قصد دارد به اثبات برساند که من شخص صلاحیت‌داری نیستم، دروغ‌گویی مادرزاد و تبهکاری کارکشته هستم که شهادتم ارزش این را ندارد که حتی روی کاغذ بیاید. آن‌وقت همان‌طور که رسم است سوالاتی از من کرد و من سعی خودم را کردم که درست جواب بدهم.

وکیل مدافع: «آقای ک.، این حقیقت دارد که در سال ۱۹۵۱، شما به علت دزدی مسلحانه و گواهی دروغ تحت تعقیب پلیس بین‌المللی بوده‌اید؟»

من: «حقیقت ندارد.»

وکیل مدافع: «منظورتان این است که به خاطر دزدی مسلحانه و گواهی دروغ تحت تعقیب پلیس بین‌المللی نبوده‌اید؟»

من: «اصلاً من تحت تعقیب نبوده‌ام. چرا باید ناگهانی تحت تعقیب پلیس بین‌المللی باشم؟»

وکیل مدافع: «پس تحت تعقیب چه جور پلیسی بوده‌اید؟»

من: «من تحت تعقیب هیچ نوع پلیسی نبوده‌ام.»

وکیل مدافع: «چرا تحت تعقیب نبوده‌اید؟»

من: «من باد بدانم که چرا نبوده‌ام؟»

بله، این اشتباه مهلکی بود که من کردم. می‌بایستی جواب می‌دادم: «من تحت تعقیب هیچ پلیسی روی زمین نبوده‌ام، به خاطر این‌که در عمرم هرگز قانون‌شکنی نکرده‌ام.»

به هر حال، من سخت تحت فشار عصبی بودم. سالن دادگاه پر از جمعیت بود. وقتی هم به دادگاه می‌آمدم، عکاسان متعددی سر راهم تمام مدت عکسم را گرفتند. موقعی هم که شهادت می‌دادم، خبرنگاران به دو خودشان را به باجه‌های تلفن می‌رساندند تا جریان شهادتم را با اتاق‌های خبر روزنامه‌هایشان گزارش کنند. وکیل گاه و بیگاه چند جمله با متهم رد و بدل می‌کرد و بعد به بازپرسی از من ادامه داد:

وکیل مدافع: «آقای ک.، این حقیقت دارد که شما به علت روابط ناشایست با یک خردسال به مدت یک سال و هشت ماه زندان محکوم شده‌اید؟»

من: «حقیقت ندارد.»

وکیل مدافع: «پس به علت عمل ناشایست با یک خردسال به چه محکوم شده‌اید؟»

من: «من، هرگز به علت عمل ناشایست با یک خردسال محکوم نشده‌ام.»

وکیل مدافع: «پس به چه جرمی محکوم شده‌اید؟»

من: «برای هیچ جرمی.»

وکیل مدافع: «آقای ک.، منظورتان این است که در مملکت ما مردم بدون محاکمه به زندان می‌افتند؟»

من: «من هرگز در زندان نبوده‌ام.»

وکیل مدافع: «من نگفتم که شما در زندان بوده‌اید، من گفتم که شما محکوم به زندان شده‌اید. آقای ک.، این حقه‌های مسخره کمکتان نمی‌کند، فقط جواب بدهید بله، یا نه!»

من: «من، محکوم به زندان نشده‌ام و زندانی نبوده‌ام.»

وکیل مدافع: «پس برای عمل ناشایست‌تان با آن خردسال به چه محکوم شدید؟»

من: «من اصلاً چنین محکومیتی نداشتم.»

وکیل مدافع: «چرا نداشتید؟»

من: «منظورتان چیست که چرا نداشتم؟ برای این‌که هرگز چنین محاکمه‌ای به وجود نیامد.»

وکیل مدافع: «پس چه نوع محاکمه‌ای به وجود آمد؟»

من: «من نمی‌دانم که چه نوع محاکمه‌ای.»

او دوباره مرا به تله انداخت. من وقتی برای شهادت به خاطر آن تصادف اتومبیل در «تل گیبوریم» آماده می‌شدم، به هیچ‌وجه فکر نمی‌کردم که با طرح چنین سوالاتی درباره‌ی زندگی‌ام مواجه بشوم. علاوه بر آن از عکس‌العمل خصمانه‌ی حضار در دادگاه شدیداً افسرده شده بودم. آن‌ها همین‌طور با هم درگوشی حرف می‌زدند و مرا به همدیگز نشان می‌دادند؛ بعضی‌ها با طعنه ریشخند می‌زدند؛ و از همه بدتر این‌که، طی آن پنج ساعتی که از من بازپرسی می‌شد یک دلال خبر، به سرعت جریان دادگاه را با یک روزنامه معامله کرد و نتیجه‌اش این شد که روزنامه هم در شماره‌ی مخصوص با بی‌پروایی بالای صفحه‌ی اول با حروف درشت این جمله‌ی جنجالی را که «ک. با بچه‌ای نابالغ عملی ناشایست انجام داده است» را درج کند. بعد در زیر آن، با حروفی خیلی ریز نوشته شده بود: «ک. انکار می‌کند، بازپرسی از او ادامه دارد.»

وقتی در روزنامه چشمم به عنوان خبر افتاد، زانوهایم شروع کرد به لرزیدن. فکر زن بیچاره‌ام سخت نگرانم کرد. او تقریباً زن ساده‌ای است، معنای کار وکلای مدافع را نمی‌داند، و خیلی راحت فکر می‌کند که ایت اتهامات سنگین را دادگاه علیه من به اثبات رسانده است، البته خودش می‌داند که اصلاً حقیقت ندارد. به هر جهت، به آن نحوی که جریان دادگاه پیش می‌رفت، من می‌بایستس مجازات سنگینی را متحمل شوم.

وکیل مدافع: «آقای ک.، این حقیقت دارد که زن اول شما بعد از این‌که شما برای بار دوم از دارالمجانین فرار کردید، از شما طلاق گرفت، و از پلیس خواست تا شما را وادار کند تا جواهراتش را که به گرو گذاشته بودید، به او برگردانید؟»

در این موقع قاضی به من گفت که ناچار نیستم تا به سوالاتی که مربوط به زندگی زناشویی‌ام می‌شود جواب بدهم. من به تذکر قاضی توجه کردم و به این نتیجه رسیدم که واقعاً شرم‌آور است که زنم زا درگیر این مسئله‌ی کثیف کنم، به خصوص که ما هرگز از هم جدا نشده بودیم و همدیگز را صمیمانه دوست داشتیم. اما سکوت من باعث شد که حضار نسبت به من بیشتر احساس دشمنی بکنند و حتی زن چاقی که در ردیف اول نشسته بود از روی نفرت به روی من تف انداخت. با این‌حال من سکوتم را نشکستم و به سوال بعدی وکیل مدافع که «آیا حقیقت دارد که من در سال ۱۹۴۸ از خدمت نظام فرار کرده‌ام»، و بعدش هم «آیا حقیقت دارد که من عادت داشته‌ام پسرم را به پایه‌ی تختخواب زنجیر کنم»... جواب ندادم.

و اما، حالا وقتی صحبت از زنجیر شد، واقعه‌ای تاسف‌آور که شدیداً موجب آبروریزی برای دادگاه بود  اتفاق افتاد: به این معنی که کارگر تعمیرگاه اتومبیل که در میان حضار بود نفرین‌کنان از جایش بلند شد و سعی کرد که خودش را به روی من بیندازد و با یک میله‌ی آهنی کلفت مغزم را متلاشی کند، اما قاضی به پاسبان‌ها دستور داد که او را از سالن خارج کنند.

با این همه تغییری در موقعیت من پیدا نشد، وقتی دیدم وکیل مدافع هنوز هم لیستی از تبهکاری‌های خیالی من در دست دارد دچار حمله‌ی عصبی شدم، و با همه‌ی توانم با صدای بلند شروع کردم به فریاد زدن و گفتم که می‌خواهم به گناهم اعتراف کنم، می‌خواهم بگویم که من و تنها من بودم که در شاهراه «تل گیبوریم» آن دوچرخه‌سوار را زیر گرفتم.

اما قاضی به من خاطرنشان کرد که فعلاً من در واقع به عنوان شاهد در دادگاه هستم، و بازپرسی ادامه پیدا کرد.

وکیل مدافع: «این حقیقت دارد که در دسامبر گذشته به خاطر دادن شهادتی نظیر همین شهادت درباره‌ی یک تصادف اتومبیل، از طرف یکی از ثروتمندترین واردکننده‌های قالی در مملکت، سه قطعه قالی گران‌قیمت ایرانی پاداش گرفته‌اید؟»

من: «حقیقت ندارد.»

  وکیل مدافع: «آقای ک.، آیا منظورتان این است که شما در خانه‌تان قالی ندارید؟»

من: «چند تا دارم.»

وکیل مدافع: «آن‌ها ساخت داخل هستند یا خارج؟»

من: «خارج.»

وکیل مدافع: «متشکرم، دیگر سوالی ندارم.»

آن‌وقت وکیل مدافع دفاعیه‌اش را تمام کرد و در میان هلهله‌ی حضار با سرافرازی در جای خود نشست.

طی این مدت شماره‌ی دوم روزنامه هم با عکس من در صفحه‌ی اول درآمد که در بالای همان صفحه با حروف درشت نوشته شده بود:

رسوایی قالی در دادگاه افشا شد.

ک: من قالی گرفتم، اما نه از صادرکننده!

وکیل مدافع: «دروغگو! دیوانه!»

من تقاضا کردم که اجازه بدهند به خانه‌ام بروم، اما بعد معلوم شد که دادستان هم می‌خواهد راجع به تصادف از من سوالاتی بکند. سوالش این بود که آیا به عقیده‌ی من وکیل مدافع در متن دفاعیه‌اش خیلی زیاده‌روی کرده است یا نه. و من جواب مثبت دادم و مرخص شدم.

راهنمای دادگاه برای این‌که مردم کوچه و بازار که بعد از انتشار شماره‌ی سوم روزنامه به سرعت جلوی دادگاه با چماق و سنگ جمع شده بودند، نتوانند مرا به سزای خودم برسانند، از در عقب ساختمان مخفیانه خارجم کرد.

از آن موقع تا به حال، همان‌طور که در آغاز این ماجرا به آن اشاره کردم، احساس حقارت می‌کنم و در انتظار این هستم و سال‌ها بگذرد و در اذهان مردم سوالات وکیل مدافع فراموش بشود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط احمد |

بیا که رایت منصور پادشاه رسید                نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید 
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت            کمال عدل به فریاد دادخواه رسید 
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد        جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید 
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن           قوافل دل و دانش که مرد راه رسید 
عزیز مصر به رغم برادران غیور                    ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید 
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل         بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید 
صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق   ز آتش دل سوزان و دود آه رسید 
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق          همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید 
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول           ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط احمد |

ناتالی بَبیت (۱۹۳۹) نویسنده‌ی امریکایی در سال‌های نوجوانی به خواندن افسانه‌های پریان و داستان‌های اساطیری و نقاشی علاقه‌ی فراوان داشت. نقاشی را نزد مادرش آموخت و بعدها همزمان به نوشتنِ داستان و مصوّر کردنِ کتاب پرداخت. با این‌که داستان‌هایش را برای کودکان و نوجوانان نوشته است، خواندن بسیاری از آن‌ها برای بزرگسالان هم لذّت‌بخش و آموزنده است. مجموعه داستان‌ها کوتاه "افسانه‌هایی درباره‌ی شیطان" و رمان "زندگی جاویدان"‌از جمله آثار اوست.

 

آرزوها

یک روز وقتی همه چیز در جهنم کسل‌کننده شد، شیطان در کیسه‌ی لباس‌های مبدلش جست و جو کرد، و خودش را به شکل یک فرشته‌ی نگهبان درآورد، و به سوی زمین آمد تا کسی را برای اذیت کردن پیدا کند.به اولین جاده‌ی روستایی که رسید آن را گرفت و رفت، و آن قدری نگذشت که سر راهش به یک زن دهاتی بداخلاق برخورد که باری از هیزم بر پشت داشت و پا به زمین می‌کوفت و می‌رفت.

شیطان در حالی‌که با مهارت فوق‌العاده‌ای صدای یک فرشته‌ی نگهبان را تقلید می‌کرد گفت: "صبح بخیر، عزیز من، روز خوبی است، نه؟"

زن دهاتی در جواب گفت: "نه، بیست سال است که در این دنیا روز خوب نبوده."

شیطان گفت: "این همه وقت؟"

زن تر و فرز جواب داد: "بله. این همه وقت."

خوب، آن روز صبح نقشه‌ی شیطان این بود که کسی را گیر بیاورد و با برآوردن آرزوی او باعث آزارش بشود، و فکر کرد موقعیتی به آن خوبی دیگر به دستش نمی‌آید، بنابراین به زن دهاتی گفت: "ببین، حالا که این‌طوری است، من یک آرزوی تو را برآورده می‌کنم،-هر آرزویی که می‌خواهد باشد- بعدش دیگر باید شاد و شنگول بشوی."

زن دهاتی گفت: "یک آرزو؟"

شیطان جواب داد: "فقط یک آرزو."

زن دهاتی گفت: "خیلی خوب، از آن‌جا که من به فرشته‌ی نگهبان اعتقاد ندارم، آرزو می‌کنم که تو به همان جایی که از آن آمده‌ای برگردی و مرا راحت بگذاری."

این آرزو شیطان را غافلگیر کرد و پیش از این‌که خودش بفهمد با یک حرکت به ته بارگاهش در جهنم پرتاب شد.

آن وقت بلند شد و در حالی‌که از خشم موهایش سیخ شده بود با خود گفت: "خوب، به هر حال یک روز باید این بلا سرم می‌آمد." و دوباره به دنیا برگشت تا قربانی دیگری پیدا کند.

موجود بعدی که او دید مرد خیلی پیری بود که زیر درختی نشسته بود و همین‌طوری به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود.

شیطان در حالی‌که با مهارت فوق‌العاده صدای یک فرشته‌ی نگهبان را تقلید می‌کرد، گفت: "صبح بخیر، پیرمرد، روز خوبی است، نه؟"

پیرمرد گفت: "روزی مثل همه‌ی روزها، روزی مثل همه‌ی روزها."

شیطان از این جواب اصلاً خوشش نیامد. پیرمرد خیلی راضی به نظر می‌آمد با این‌حال شیطان به پیرمرد گفت: "ببین حالا که این‌طور است من یک آرزویت را برآورده می‌کنم- هر آروزیی که می‌خواهد باشد- اما می‌توانم حدس بزنم که تو چه آرزویی داری."

پیرمرد پرسید: "چه آرزویی؟"

شیطان گفت: "خوب دیگر، از آن‌جا که می‌بینی عمرت تقریباً دارد تمام می‌شود، حدس می‌زنم که آرزو می‌کنی تا دوباره بچه بشوی."

پیرمرد مدتی موی سبیلش را کشید و بعد گفت: "نه، آرزویم آن نیست. وقتی بچه بودم خوب بود، اما نه آنقدرها."

شیطان نقشه‌ی خودش را دنبال کرد و گفت: "خوب، پس آرزو می‌کنی تا به دوران جوانی برگردی."

پیرمرد گفت: "نه، وقتی جوان بودم خوب بود، اما با این همه، دوره‌ی سختی بود. نه، آن هم آرزویم نیست."

شیطان کم‌کم احساس ناراحتی کرد. گفت: "خوب، پس حتماً آرزو می‌کنی که یک بار دیگر به دوره‌ی کهولت برگردی، یک آدم خوش‌بنیه‌ی چهل یا پنجاه ساله."

پیرمرد گفت: "نه، آن هم آرزوی من نیست. چهل ساله که بودم خیلی خوب بود همین‌طور پنجاه ساله که بودم، اما آن وقت‌ها هم اغلب دوره‌های سختی بود."

شیطان عاقبت صبرش تمام شد، فریاد زد و گفت: "پس دلت می‌خواهد که به چه سن و سالی باشی؟"

پیرمرد گفت: "چرا اصلاً دلم بخواهد در سنی جز این‌که هستم باشم؟ این فقط فکر خود توست. راستش را بخواهی هر دوره‌ای مثل دوره‌های دیگر همان‌قدر که خوب است، بد هم هست، اگر می‌شد که واقعاً یک آرزویی بکنم، برای چیز دیگری آرزو می‌کردم، نمی‌دانم که چه."

شیطان گفت: "خوب به هر حال من عقیده‌ام عوض شد. تو آرزویی نداری."

پیرمرد گفت: "فکر نمی‌کنم آرزویی داشته باشم." و دوباره به همان حال اولش برگشت و همین‌طوری به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند.

شیطان دندان قروچه‌ای کرد و دود از گوش‌هایش بیرون آمد و به راهش در آن جاده ادامه داد تا این‌که عاقبت به مرد جوان خودپسندی که لباس شیکی پوشیده بود و سوار بر اسبی بزرگ و قهوه‌ای رنگ بود، رسید. شیطان با مهارت تمام صدای یک فرشته‌ی نگهبان را تقلید کرد و گفت: "صبح بخیر، روز خوبی است، نه؟"

مرد جوان خودپسند، در حالی‌که کلاهش را از سر برمی‌داشت تا آن‌جایی که می‌شد روی زین اسب خم شد و تعظیمی کرد و گفت: "بله واقعاً" همین‌طور است خانم.

شیطان گفت: "خوب، حالا که تو چنین جوان آراسته‌ای هستی، من فکر می‌کنم که یک آرزویت را برآورده کنم. یک آرزو، هر آرزویی که می‌خواهد باشد. نظرت چیست؟"

جوان خودپسند، در حالی‌که داشت هیجانی می‌شد گفت: "اما از طرف دیگر می‌توانم آرزو کنم که همه‌ی دخترها عاشقم بشوند، و یا می‌توانم آرزو کنم که ولیعهد بشوم. یا شاه بشوم! این‌طور که پیش می‌رود، می‌توانم آروز کنم که بر تمام دنیا حکومت کنم."

شیطان در حالی‌که بیشتر از پیش لبخند می‌زد گفت: "می‌توانی."

جوان خودپسند فریاد زد و گفت: "اما صبر کنید! شاید بهتر باشد که سلامتی کامل را آرزو کنم. اگر آدم مریض باشد و نتواند لذت ببرد، فایده‌ی همه‌ی آن‌ها چیست؟"

شیطان گفت: "درست است."

جوان خودپسند در حالی‌که دست‌هایش را به هم می‌فشرد نالید و گفت: "آه، خدا، چه آرزویی بکنم! چه چیز را انتخاب کنم! اگر بخواهم تصمیم بگیرم، به کلی دیوانه می‌شوم! سلامتی، قدرت، پول، عشق، جوانی جاویدان، هر کدام برای خودش یک آرزوی کامل است. فرشته‌ی مهربان آرزو می‌کنم که ای‌کاش می‌شد خود شما به من بگویید که چه چیزی را آرزو کنم!"

شیطان با لبخندی به بزرگی ماه گفت: "اگر این همانی است که تو می‌خواهی، خیلی خوب. مردم اکثراً فکر می‌کنند که بهترین آرزو آن است که آدم آرزو کند هر وقت هر آرزویی کرد برآورده بشود."

چشم‌های مرد جوان گرد شد، رنگ از گونه‌هایش پرید و گفت: "بله. بله، البته همین‌طور است. از همه بهتر همین است. خیلی خوب، پس من هم همین عقیده را دارم، آرزو می‌کنم که هر وقت آرزویی کردم برآورده بشود."

شیطان با خوشحالی گفت: "دیگر خیلی دیر است."

مرد جوان ماتش برد و فریاد زد و گفت: "خیلی دیر است؟ آخر چرا؟ خودتان گفتید که هر آرزویی که بخواهم می‌توانم بکنم، مگر نگفتید؟"

شیطان پوزخندی زد و گفت: "بله، گفتم، اما تو آرزویت را وقتی که آرزو کردی که من به تو بگویم چه چیز آرزو کنی، از دست دادی!"

به این ترتیب بالاخره شیطان در حالی‌که، مرد جوان از حسرت شیون می‌کرد و صدای آن در گوش‌های شیطان زنگ می‌زد، راضی و خوشحال به قعر جهنم بازگشت."

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط احمد |

یکی را از وزرا پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی می‌کن مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و موثر نبود. پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی‌باشد و مرا دیوانه کرد.


چون بود اصل گوهری قابل

تربیت را در او اثر باشد

هیچ صیقل نکو نداند کرد

آهنی را که بدگهر باشد

سگ بدریای هفت‌گانه بشوی

که چو تر شد پلیدتر باشد

خر عیسی گرش به مکه برند

چون بیاید هنوز خر باشد

گلستان-باب هفتم-در تاثیر تربیت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط احمد |

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

معنای گل و گشادی یافته است دوستی این‌روزها. هر که را یافتیم دوستش می‌نامیم.
شعر (مصرع اول البته) تقدیم به دوستان عزیزتر از جانم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط احمد |

باد آمد و بوی عنبر آورد

بادام شکوفه بر سر آورد

شاخ گل از اضطراب بلبل

با آن همه خار سر درآورد

تا پای مبارکش ببوسم

قاصد که پیام دلبر آورد

ما نامه بدو سپرده بودیم

او نافه مشک اذفر آورد

هرگز نشنیده‌ام که بادی

بوی گلی از تو خوشتر آورد

کس مثل تو خوبروی فرزند

نشنید که هیچ مادر آورد

بیچاره کسی که در فراقت

روزی به نماز دیگر آورد

سعدی دل روشنت صدف وار

هر قطره که خورد گوهر آورد

شیرینی دختران طبعت

شور از متمیزان برآورد

شاید که کند به زنده در گور

در عهد تو هر که دختر آورد

 شاید باورش سخت باشد، اما این غزل را من مدتی طولانی بدنبالش بودم و یافتنش هم ماجرایی بود برای خود. به نمایشگاه هفدهم کتاب تهران رفته بودم، در سال ۱۳۸۳. کلیات سعدی را برداشتم و باز کردم... و اینگونه گمشده ام را یافتم. چیزی مانندِ فال حضرت حافظ و این بار با این تفاوت که شاعر حافظ نبود...
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط احمد |



خبرت خرابتر کرد، جراحت جدایی

چه خیال آب روشن، که به تشنگان نمایی؟

تو چه ارمغانی آری، که به دوستان فرستی؟

چه ازین به ارمغانی، که تو خویشتن بیایی؟

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی!

دل خویش را بگفتم - چو تو دوست می گرفتم؛

نه عجب که خوبرویان بکنند بی وفایی!

تو جفای خود بکردی و نه من نمی توانم

که جفا کنم ، ولیکن نه تو لایق جفایی!

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان ؟

تو هر آن ستم که خواهی، بکنی که پادشاهی!

سخنی که با تو دارم ، به نسیم صبح گفتم

دگری نمی شناسم ، تو ببر که آشنایی!

من از آن گذشتم ای یار، که بشنوم نصیحت؛

برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی!

تو که گفته ای تامل نکنم جمال خوبان

بکنی ، اگر چو سعدی نظری بیازمایی!

در چشم بامدادان، به بهشت بر گشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست بر گشایی!

 

به دوست عزیزم "ف"

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط احمد |

این روزها که تازه‌ترین ترانه‌ی شجریان یعنی «زبان آتش و آهن» در وب منتشر شده، زیاد می‌خوانیم که این مرد بزرگ موسیقی ایران، ۳۰ سال پیش ترانه‌ می‌خواند و سر می‌داد که: "تفنگم را بده تا ره بجویم | که خون می‌بارد از دل‌های سوزان" و اکنون، هم‌پای جنبش سبز و مسالمت‌جویانه‌ی مردم رشید ایران، با صدایی نوبرخاسته آواز می‌دهد که: "تفنگت را زمین بگذار | که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار". اگر تا کنون آن را نشنیده‌اید، می‌توانید در پایان همین متن روی گزینه‌ی پخش کلیک کنید تا بشنویدش که چگونه از زبان زنده‌یاد فریدون مشیری، از آیین انسانی و فروغ آدمیت سخن می‌گوید و فریاد می‌زند که: "تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو | این دیو انسان‌کُش برون آید."

و اما پوستر فرزاد ادیبی:



این روزها شجریان یکی از میلیون‌ها «ما» ست با این تفاوت که صداش از همه‌ی ما بلندتر است و زیباتر و اثرگذارتر. احترام به او، احترام به آزادگی و آیین انسانی ست. استاد فرزاد ادیبی، گرافیست دوست‌داشتنی و سبزمان، از روی همین احترام و برای ثبت هنرمندانه‌ی احساس این روزها‌مان، پوستری آفریده است که برای نخستین بار در این‌جا منتشرش می‌کنم. روی آن اگر کلیک کنید، اندازه‌ی بزرگ‌ترش را نیز خواهید یافت. او این پوستر را به راوی بیداد و دادِ موسیقی و مردم ایران، استاد سحریان (شجریان) پیشکش کرده است. پیش از این نیز، پوستر زیبای دیگری از فرزاد ادیبی در یادبود «ندا آقاسلطان» منتشر شده بود که آن را هم می‌توانید در این آدرس بیابید. از استاد ادیبی سپاسگزارم.

برای دانلود این ترانه با کیفیت خوب به این آدرس بروید و برای دانلود آن با حجم کم‌تر این‌جا را کلیک کنید.

متن ترانه:
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی‌ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با تو ست
ولی حق را ـ برادر جان ـ
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
                                    فریدون مشیری

منبع: خوابگرد

http://www.khabgard.com/?id=-1801023394

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط احمد |

سگ زینتی
پارس کن!
آماده‌ی ترسیدنیم...

«شمس لنگرودی- ملاح خیابان‌ها»

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط احمد |

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟
الله اکبر است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را
از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را
انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را
سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟
زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را
سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط احمد |

 

Poetry provides the one permissible way of saying one thing and meaning another.

Robert Frost

Today I’m going to tell you about a very pleasant memory. Some time before I had this chance to attend a class whose professor was a perfect one. Although I’d been told about it by my dear friend Reza, as long as you haven’t seen something interesting or felt it, you just don’t know what really it is. Anyways, I went there and could see by my own eyes that how brilliant this professor was. She was perfectly kind, welcoming and bottom line a master of the subject being taught among which was a poem composed by William Shakespeare called “Shall I Compare thee to a summer’s day?”. Oh God, I had never been able to feel how emotional an English poem could be. I believe it aroused strong feelings mostly because the professor could easily give the class each and every clue needed for us to be able to get what the poet was trying to say. All in all, it was a never-be-forgotten experience. Here’s the poem:

Shall I compare thee to a summer’s day?

Shall I compare thee to a summer’s day?

Thou art more lovely and more temperate:

Rough winds so shake the darling buds of May,

And summer’s lease hath all too short a date.

Sometimes too hot the eye of heaven shines,

And often is his gold complexion dimmed;

And every fair from fair sometimes declines

By chance of nature’s changing course untrimmed;

But thy eternal summer shall not fade

Nor lose possession of that fair thou ow’st,

When in eternal lines to time thou grow’st.

So long as men can breathe or eyes can see,

So long lives this, and this gives life to thee.

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط احمد |

موضوع بحث «اخلاقى زيستن و اجتماعى عمل كردن» است. به تعبيرى ديگر، توجه دادن به پشت صحنه عمل اجتماعى و التفات دادن به اين نكته كه عمل اجتماعى هميشه در زمينه است كه معنا دارد و قابل استمرار است.

سخنان خود را با يك بحثى روانشناسى از «كركگور»، فيلسوف وعارف دانماركى كه در زمينه اخلاق ورابطه آن با زيست فردى وجمعى بيان كرده، آغاز مى كنم. چون اين مقدمه كاملاً مورد قبول من است، شايد مبناى خوبى براى استنتاجات بعدى باشد. كركگور در چند كتاب مهم خود از جمله در كتابى تحت عنوان «خلوص قلب» مطلبى را بدين مضمون مطرح كرده است كه هر انسان در يكى از سه مرحله در حال زيست است: ۱- زيباشناختى ۲- اخلاقى ۳- دينى.

اگر انسانها با دقت كامل به زندگى خود نگاه كنند خود را در حال زيست در يكى از اين حالات مى بينند. آنچه مهم است اين است كه ما انسانها بفهميم كه در كدام يك از اين حالات زندگى مى كنيم و مهمتر آنكه، آرزوى انتقال از مرحله اى به مرحله ديگر در ما پديده آمده و زنده بماند.

۱- مرحله زيباشناختى

مرحله اول را با تعبيرات مختلفى چون، مرحله زيباشناختى، علم الجمال، استحسانى و يا ذوقى از آن نام مى برند.

مى توان گفت، متأسفانه بيشتر انسانها تا آخر عمر در همين مرحله اول مى مانند و وارد مراحل دوم و سوم نمى شوند. در مرحله اول، اصل حاكم بر زندگى انسان، اصل لذت است. البته اين سخن بدان معنا نيست كه لذت چيز بدى است. كركگور نيز در باب لذت داورى منفى نكرده است هدف اصلى او اين است كه نشان دهد اگر اصل حاكم بر زندگى انسان، اصل لذت باشد چه پيش خواهد آمد. در واقع او به ما نشان مى دهد كه كسانى كه اصل حاكم بر زندگيشان اصل لذت است به چه صورتى زندگى خواهند كرد و به چه نتايجى خواهند رسيد و چه ناكامى هايى خواهند داشت. وقتى فردى درمرحله زيباشناختى به سر مى برد همه هم و غم او متوجه اين امر است كه در زندگى هرچه بيشتر كسب لذت كند. اين لذت ها مى توانند كاملاً متنوع باشند. مراد از لذت فقط خوردن، آشاميدن، استراحت، خوابيدن، غريزه جنسى، تفريح و مسافرت نيست. بلكه لذتهايى كه در نظر انسان عادى كوچه و بازار متعالى به حساب مى آيد، آنها هم جزو اين مرحله قرار مى گيرند. لذتهايى مانند: علم طلبى، كنجكاوى ،شركت در فعاليت هاى اجتماعى و آرمان جويى اجتماعى. اينها هم لذت محسوب مى شوند چرا كه انسان را نوعى سيرى مى بخشند.

انسانى كه در مرحله زيباشناختى زندگى مى كند دلش مى خواهد در حد توان و با توجه به تمام محدوديتهايى كه محيط و وراثت بر او تحميل كرده است لذت بيشترى را دروجود خود انبار كند.در واقع مثل اين است كه وجود خودرا مخزنى مى داند كه بايد هرچه بيشتر از لذت پر شود و كمتر از درد و رنج و الم. از اين رو است كه اين انسان در هر اوضاع و احوالى كه در آن قرار مى گيرد، از اين زاويه بدان مى نگرد كه، آن وضعيت به چه ميزان براى او لذتبخش است وبه چه ميزان او را از الم دور نگه مى دارد. اينچنين انسانى در هر وضع و حالى، درست مانند تاجرى زندگى مى كند كه توجهش به نوسان قيمت ها در بازار و تحولات اقتصادى است تا بتواند در وضعيت جديد بهتر مانور دهد. چنين تاجرى فقط درصدد اين است كه كمتر ببازد و بيشتر ببرد.بنابراين هرگونه چرخش، تغيير مسير و تغيير موضعى فقط بر اين اساس قابل توجيه است كه سود بيشتر و زيان كمترى در بر داشته باشد.

انسان لذت جو نيز دقيقاً همين گونه عمل مى كند. يعنى فقط و فقط لذت بر او حكم مى كند كه چه عملى را انجام دهد و چه عملى را انجام ندهد؛ چه جايى سخنى بگويد، چه جايى سكوت كند. كجا به فلان عمل دست بزند و كجا از فلان عمل دست بردارد و... در تمام شؤون زندگى اعم از فردى و جمعى، اعم از اقتصادى يا سياسى و... فقط امر سود و زيان مد نظر اوست.

از نظر كركگور يك مسأله مهم در اين مرحله وجود دارد و آن اينكه كسانى كه درمرحله زيبايى شناختى زندگى مى كنند همواره در وضعيت اندوه و حسرت به سر مى برند. زيرا وعده اى كه به ايشان داده مى شود وفا نخواهد شد. يعنى نوعى استمتاع و كاميابى از آنها دريغ خواهد شد. مثال ساده اى كه كركگور مى گويد اين است: فرض كنيد زنبور عسلى روى يك گل خاص مى نشيند. اگر اين زنبور عسل هيچ گل ديگرى نمى ديد و از وجود هيچ گل ديگرى خبر نداشت، تنها بر اين گل استقرار پيدا مى كرد و تا آنجا كه از اين گل شهد قابل استخراج بود، استفاده مى كرد، يعنى تمام لذتى را كه مى توانست از اين گل ببرد، مى برد. اما مشكل زنبور عسل اين است كه به محض اينكه روى گلى كه از بويش، مزه اش، رنگش و يا از هرچيز ديگرى كه ما از آن چندان خبر دار نيستيم خوشش مى آيد و مى نشيند و احساس لذت مى كند، ناگهان گل ديگر به چشمش خوش مى آيد. لذت انگيزى گل ديگر باعث مى شود كه زنبور عسل يا بلافاصله از روى گل اول بلند شود و بر روى گل دوم بنشيند و يا اگر هم بر گل اول بنشيند، لذتى كه از اين گل مى برد به كامش تلخ آيد. چون مى داند كه اين لذت را به قيمت محروم شدن از ديگرلذتها دارد.

وقتى انسان احساس كند، چيزى كه به دست مى آورد به قيمت از دست دادن چيز يا چيزهاى ديگر است، آنگاه از آن چيزى كه در دسترسش است آنچنان كه بايد و شايد، لذت نمى برد.حال فرض كنيد زنبور از روى گل اول برخاسته و بر روى گل دوم مى نشيند. وقتى روى گل دوم مى نشيند مشكلش دو تا مى شود.يكى اينكه گل سوم پيش چشمش مى آيد و ديگر اينكه هنوز خاطره گل اول از ذهن او محو نشده است و به همين دليل از گل دوم هم لذت نمى برد. زيرا زنبور تا آخر عمر در يك سرگردانى است و به تعبير خود كركگور در نوعى «ندانم چه كارى» مى ماند و هيچ گلى چنانكه بايد و شايد اورا كامياب نمى كند.

در اينجا مثال ديگرى مى زنم. «استنيسلاووه» يكى از متفكران اروپاى شرقى، در مقدمه يكى از رمانهاى خود، مطلب خيلى عميقى را مطرح كرده كه اتفاقاً به طور كامل با موضوعى كه در اينجا مطرح شد مرتبط است. از نظر ايشان رشد تكنولوژى در واقع رشد محروميت است. تكنولوژى امكانات افراد را در هر لحظه افزايش مى دهد و اين خود باعث مى شود كه هر وقت به يكى از امكانات مشغول مى شويد تلخ كام بمانيد.

اما آن زمانى كه تكنولوژى رشد نكرده بود انسانها تعداد كارهايى را كه در هر لحظه مى توانستند انجام دهند يا يك كار بوده و يا كارهاى بسيار معدود ديگر. طبعاً اگر به آن كار واحد و يا يكى از آن چند كار مشغول مى شديد متناسب با آن احساس لذت مى كرديد. اما امروز كه تكنولوژى رشد كرده، به ما مى گويد: شما مى توانيد اكنون با در اختيار داشتن تكنولوژى در آن واحد پنجاه يا صد و ... حق گزينش داشته باشيد. هر چه تعداد گزينه ها بيشتر شود، آن گزينه اى كه انتخاب خواهد شد در مقام عمل لذت كمترى در برخواهد داشت.

بدين معنى، رشد تكنولوژى استمتاع بيشتر نيست بلكه رشد محروميت بيشتر است. اين سخن كاملاً با مذاق فردى مانند كركگور سازگار است. وى مى گويد: كسانى كه در مقام زيبايى شناسى عمل مى كنند و اصل حاكم بر زندگيشان اصل لذت است، بيشتر دچار اندوه و حسرت مى شوند. زيرا لذتهايى كه انسان مى تواند در زندگى در اختيار داشته باشد خيلى فراوان است ولى در هر لحظه چاره اى جز اين نيست كه فقط از يكى از اين لذتها مى تواند بهره مند گردد.

مشكل دومى كه از نظر كركگور براى انسان لذت گرا به وجود مى آيد اين است كه لذتها پايان ندارد و انسان هيچگاه از لذت سيراب نمى شود. اين است كه به گفته كركگور كسانى كه در اين مرحله زندگى مى كنند بالمآل تلخ كامند. اين مرحله وعده اش لذت بود اما نتيجه اش جز رنج نخواهد بود. در اين مرحله وعده‌اى عمل نشده وجود دارد. به همين دليل كسانى كه تا آخر عمرشان در اين مرحله زندگى مى كنند هر چه بيشتر به پايان عمر نزديكتر مى شوند تلخ كام تر هستند چون احساس مى كنند در نهايت بازنده شده اند و آن چيزى را كه گمان مى كردند مى برند، نبرده‌اند و به خاطر بردن بساكارها كه كرده بودند و بسا كارها كه نكرده بودند.

۲- مرحله اخلاقى

كركگور معتقد است كه راه دومى هم وجود دارد و آن اين كه ما از مرحله زيباشناختى به مرحله اخلاقى وارد شويم. البته شكى نيست كه وارد شدن به مرحله اخلاقى، عملى نيست كه با يك تصميم گيرى ساده بتوان انجام داد. اين مرحله، مرحله اى است كه مبادى و مقدمات خيلى فراوانى لازم دارد و البته من هم در اينجا در مقام احصاى آنها نيستم.

در مرحله اخلاقى، لذت اصل برانسان نيست. بلكه يك سلسله اصول و مبانى بر زندگى انسان حاكم است. يعنى كسى كه در مرحله اخلاقى زندگى مى كند، كسى است كه مى گويد: من در زندگى فردى، در زندگى جمعى، در خلوت، در جلوت، در غم، در شادى، اصلاً به اين فكر نيستم كه لذتى عايدم شود يا الم و رنجى از من دور. اين انسان اصلاً در فكر لذت و الم نيست. فقط در اين انديشه است كه يك سلسله اصول را به هيچ قيمتى از دست ندهد. اگر اين اصول در لذت است، لذت را از دست ندهد و اگر در الم است، الم را از دست ندهد. يعنى اگر من در آن مرحله باشم مى‌خواهم چنان زندگى كنم كه يك سلسله مبانى و اصول عملاً در زير پاى من لگدمال نشود. وقتى اين اصول در نظر من محفوظ مى مانند، ديگر هر چه پيش آيد، گو پيش آيد، هر چه هست، گو باشد. آنها مهم نيست و مرا از آنها باكى نيست. فقط مسأله بر سر اين است كه اصول من از بين نروند.

براى كسانى كه در مرحله اخلاقى به سر مى برند، اين اصول، اصولى واحد نيستند. ممكن است من اصولى براى خود مقرر كرده باشم و شما اصولى ديگر را براى خود. ممكن است من يك اصل براى زندگى خود مقرر كنم و شما دو اصل. حتى اين نكته نيز موردبحث نيست كه اين اصول را از كجا مى آوريم. ممكن است من اين اصول را از بينش خود وضع كنم يا از كسى كه نهايت اطمينان را به او دارم. البته از نظر كركگور آنچه كه ارزشمند است اين است كه من اين اصول را خود براى خود وضع مى كنم.

درواقع منظور اين است كه من در وضع اين اصول فعال باشم نه منفعل، و كنش پذيرى و تقليد ازديگران نداشته باشم. اما به هرحال اينها موردبحث نيست. بلكه مهم اين است كه من يك سلسله اصول را زيرپا بگذارم. ما با اين بحث كه بهتر است چه اصلى بر زندگى يك انسان اخلاقى حاكم باشد فعلاً كارى نداريم.

بحث اصلى اين است كه اخلاقى زيستن، متعالى تر از زيست زيباشناسانه است. هنگامى كه به اين صورت زندگى كنيم، زندگى ما از يك صورت متفاوتى برخوردار خواهدبود و مثالى كه به نظر مى آيد براى اين بحث نافع باشد اين است كه فرض كنيد كه من پنج كيلو پياز خريده و درحال رفتن به سوى خانه هستم. درراه، يك سلسله حوادث براى من پيش مى آيد و من در اين حوادث به گونه اى واكنش نشان مى دهم كه متوجه هستم چيزى كه در دست دارم پياز است. مثلاً اگر كسى در بين راه به من اهانت كرد، از واكنشهاى خشمگينانه نشان دادن باكى ندارم. اگر كسى به من تنه زد، ممكن است برگردم و نسبت به او پرخاش كنم. اگر دوچرخه سوارى با سرعت مى آيد ممكن است براى اينكه به او نشان دهم كه سرعتش زياد است، به منظور متوقف كردنش جلويش هم بايستم. درواقع من باتوجه به اينكه آنچه دارم پياز است اينگونه واكنش نشان مى دهم. اما درنظر بگيريد به جاى پياز، در دست من بلور ظريف، گران قيمت و بسيارشكننده اى باشد. دراينجا خواهيد ديد كه واكنشهاى من بسيار متفاوت است. اگر كسى تنه بزند، بدون اينكه پرخاشى كنم به راه خود ادامه مى دهم يا اگر ديدم دوچرخه اى با سرعت مى آيد به جاى اعتراض به سرعت فراوان او، خود را سريع كنار مى كشم. حتى اگر كسى به من فحش داد، من ناشنيده مى گيريم. چون مى دانم اگر قرار باشد فحش را شنيده بگيرم و واكنش مناسب نشان دهم، ممكن است با او دست به گريبان شوم و دراين بين هر چيزى عايد من شود ولى يك چيز مسلم است و آن اينكه بلور خواهدشكست. پس مى بينيد كه من به يك نحوه خاصى زندگى مى كنم. زندگى همراه با احتياط، به معناى دقيق كلمه همراه با «مراقبت». مراقبت در اصل، در زبان عرفانى ما به همين معنا بوده است. يعنى هنگامى كه من مراقبت مى كنم، در حال حفظ چيزى هستم و مى خواهم آن را محفوظ نگه دارم.

به تعبير كركگور، با مراقبت رنجها نه تنها فراموش خواهدشد بلكه بالاتر ازهمه اينها نوعى دگرگونى و تغيير ماهيت پيدا مى كنند و تبديل به لذت مى شوند. اين مرحله دوم است كه در آن به جاى لذت، حفظ اصول، حاكم بر زندگى است.

۳. مرحله دينى

كركگور معتقد بود كه مرحله اى از اين بالاتر هم وجود دارد و آن مرحله دينى است. به نظر كركگور در مرحله دينى نه اصول بر انسان حاكم است و نه لذت، بلكه در آن مرحله فقط عشق برانسان حاكم است و چون عشق برانسان حاكم است ، هيبت و احتشام وعزت، جمال و جلال معشوق بر زندگى انسان حكومت مى كند.

هرچه اين جمال و جلال اقتضا كند، شخص به موجب آن رفتار مى كند. كركگور دركتاب «ترس و لرز» مى‌گويد: شما در باب مأمورشدن حضرت ابراهيم براى كشتن فرزند خودچه مى گوييد؟ در تورات آمده است كه حضرت ابراهيم (ع) مأمور شد فرزند خود را بكشد. در قرآن هم به اين داستان اشاراتى هست كه ابراهيم مأمور ذبح فرزند خود شد. كركگور مى گويد: آيا تاكنون شما هيچ وقت فكر كرده ايد كه چرا حضرت ابراهيم (ع) سؤال نكرد كه خدايا من به چه گناهى فرزندم را بكشم؟ فرزندم چه كرده كه مستوجب قتل است؟ مگر مى توان قبل از جنايت و اصلاً بدون جنايت يك فرد را قصاص كرد؟ از سوى ديگر كركگور مى گويد كه در دل اسحاق و به تعبير ما اسماعيل اين نگذشت كه چرا بايد كشته شوم؟ مگر چه گناهى كرده ام؟ گناه من اين است كه پدرم مى خواهد به خدا نزديك شود. چه منطقى براين جريان حاكم است؟

كركگور به خصوص در كتاب «ترس و لرز» كه موضوع اصلى كتاب در اين باب است و در كتاب ديگرى تحت عنوان «بيمارى تا دم مرگ» به اين نكته اشاره مى كند كه ابراهيم و اسماعيل از عرصه اخلاقى بالاتر آمده‌اند. كسى كه مى گويد مگر مى توان قبل از جنايت قصاص كرد، چنين فردى در مرحله اخلاقى زندگى مى كند. اما كسى كه فقط در خدمت معشوق زندگى مى كند، سخن معشوق براى او بالاتر از اخلاق است.

البته مراد او از معشوق در اين بحث يك معشوق آسمانى و ملكوتى است . دليل اينكه هيچ اعتراضى در ذهن و ضمير حضرت ابراهيم و اسماعيل جوانه نمى زند به خاطر اين است كه اينها از اين مرجع (اخلاقى) فراتر رفته‌اند و در عشق، رضاى معشوق اصل حاكم بر زندگى آنان است.

در واقع شخص (عاشق ) مى خواهد لبخندى بر لب معشوق بنشاند. حتى در عشقهاى زمينى هم اين چنين است . آدمى در عشق زمينى هم وقتى كه در مرحله عشق زندگى مى كند. رضايت معشوق براى او ، از هر چيز ديگرى ارزشمندتر است. وقتى لبخند معشوق رامى بيند در واقع اجر همه زحمات، محروميتها و نابسامانى‌هايى را كه تجربه مى كند، مى گيرد.

نكته مهم آن است كه هريك از ما اگر در مرحله زيبايى شناختى زندگى مى كنيم بايد به مرحله اخلاقى راه پيدا كنيم. البته نه براى پاداش آخرت و نه براى بهشت و جهنم . هميشه بايد يك سلسله اصول بر زندگى اجتماعى ما (خواه در بعد اقتصادى و خواه در بعد سياسى و خواه در بعد فرهنگى آن) حاكم باشد، حتى اگر قبول آن اصول، با تحمل درد و رنج همراه باشد.

درد و رنجهاى زندگى سه ويژگى دارند: ۱- پايان ناپذيرند ۲- استثنا ناپذيرند ۳- كلى و تعميم پذيرند. درد و رنجها با اين سه ويژگى كه دارند در عين حال مى توانند قابل تحمل باشند، حتى از اين بالاتر، مى توانند به نوعى رضايت باطنى تبديل شوند و آن وقتى است كه انسان احساس كند در وراى تمام گرد و غبارها تمام اين فراز و نشيب ها مى تواند اين بلور خود را به مقصد رساند و از اصول خود مراقبت كند.

اين نكته قابل توجه است كه ما بايد بتوانيم درد و رنج را تحمل كنيم زيرا زندگى ما قرين درد و رنج است. ما در هر كشورى كه زندگى كنيم بى عدالتى خواهيم ديد با هر نظامى كه حاكم باشد؛ چه نظام جمهورى اسلامى باشد، چه نظام سوسياليستى و چه ليبراليستى.

به هر حال، حكومت و جامعه هيچگاه از يك سلسله امور خالى نخواهد بود كه البته بايد سعى كنيم اين نابسامانى ها و كجى ها را تقليل دهيم، ولى در عين حال بايد واقع بين باشيم تا فريب يك اتوپيا و مدينه فاضله را نخوريم و گمان نكنيم كه يك چنين مدينه فاضله اى بر روى زمين پديد آمدنى است. بايد بدانيم كه {تا} انسان زيست مى كند جامعه بدون ظلم پديد نخواهد آمد؛ چون جامعه بدون ظلم پديدار نمى شود، طبعاً جامعه بدون درد و رنج هم نخواهيم داشت.

اما افرادى هستند كه مى توانند با تمام اين درد و رنجها يك رضايت باطن و لبخندى درونى داشته باشند. منتها به اين شرط كه احساس كنند على رغم اين فشارها حداقل، اصول آنان محفوظ مانده است. وقتى اين اصول محفوظ بماند زندگى معنا پيدا مى كند.

اصل اول: حفظ سازگارى

ما به عنوان كسانى كه در واقع شأن دانش پژوهى داريم و جامعه هم اين كاركرد را از ما بيشتر انتظار دارد، بايد بخشى از اصول اخلاقى مان را به تفكر معطوف كنيم. گاهى اصول اخلاقى به اعمال ما معطوف مى شود و گاهى بر عواطف و احساسات ما و گاهى هم بر عقيده و تفكر ما. من در اينجا مورد سوم را بيشتر مورد تأكيد قرار مى دهم. خوب است بر اعمال مان و عواطف و احساساتمان يك سلسله اصول اخلاقى حاكميت داشته باشند. البته من اين اصول اخلاقى را اصلاً از دين و مذهب نمى گيرم. زيرا ممكن است من مخاطبانى داشته باشم كه دين و مذهبى نداشته باشند و ديگر اينكه اصول اخلاقى مبتنى بر دين و مذهب داراى يكسرى پيش فرض هاى متافيزيكى خيلى سهمگين هستند كه اين پيش فرضها در غالب موارد قابل اثبات «آبژكتيو» (عينى) و همگان پذير نيستند. به اين لحاظ نمى توان در هر جا به دين و مذهب متمسك شد.

يكى از اين اصولى كه به نظر مى رسد، بتوانند بر عقيده ما حاكميت داشته باشد اين اصل است كه ما در كل زندگى فكرى و عقيدتى خود هميشه بايد اين دل نگرانى را داشته باشيم كه آيا در تفكر ما هماهنگى (consistency) وجود دارد يا نه. آيا آرا و نظرات من با هم سازگارند، يا من يك بام و دو هوا در عقيده و عمل هستم.

به نظر من، بزرگترين علامت انسانيت آن است كه نوعى سازگارى بين آرا و نظريات انسان وجود داشته باشد. انسان نمى تواند در يك جا به گونه اى بينديشد و در جايى ديگر، گونه اى ديگر كه مطلقاً بين اين دو گونه انديشه ناسازگارى وجود داشته باشد. ممكن است الآن بسيارى از عناصر فكرى بعضى از ما مبتنى بر عناصر فكرى مدرن باشد و چه بسا در ميان ما كسانى باشند كه واقعاً بعضى از عناصر فكرى آنها پسا مدرن است. خوب اين ها با هم ناسازگارند.

عرضه فكر مانند بساط ميوه فروشى نيست كه هر ميوه اى خواستيد انتخاب كنيد و هيچ كس هم، به شما اعتراض نكند. البته انسان مى تواند داراى نوعى نظام التقاطى در فكرش باشد، اما به اين شرط كه اجزاى اين نظام التقاطى با هم سازگار باشند. انصافاً در بسيارى از موارد ميان ذهن و ضمير خود اين سازگارى را به وجود نياورده ايم. يعنى فكرمان داراى اجزايى است كه با هم سازگار نيستند. ما هم سنتى هستيم، هم مدرن و هم پست مدرن. در واقع، ما در بسيارى از اين مبادى فقط با اتكا، به مغالطه منطقى توانسته ايم بمانيم.

اصل دوم: دورى از تقليد

اصل دومى كه به نظر من در ميان ما كم وجود دارد اين است كه ما به ندرت مى انديشيم و هنوز در مرحله تقليد هستيم. به طور مثال عوام الناس ما از يك روحانى كه پشت سر او نماز مى گذارند تقليد مى كنند و ما «دانشگاهيان» ممكن است از يك روحانى دانشمندتر. انصافاً ما در اين جهت به بلوغ فكرى نرسيده ايم و عموماً اهل تقليد و تلقين پذيرى هستيم. در واقع رفتار ما مثل كسى است كه تحت تأثير تبليغات كالاها قرار مى گيرند. در واقع اولين كسى كه بتواند در ما تلقين پذيرى جدى ايجاد كند ما متاع او را مى خريم. به نظر من كمال و علو قدر ما دانشجويان در اين است كه از تقليد بيرون آييم و قدر و وزن منطقى هر سخن را بسنجيم.

اصل سوم: وداع با تعصب

اصل سومى كه آن نيز خيلى مهم است، اين است كه ما بايد بتوانيم خودمان را در جاى ديگران قرار دهيم و فكر كنيم اگر آدمى نتواند خود را در جاى ديگران قرار دهد و به جاى ديگران فكر كند، كارش به تعصب مي كشد. متعصب كسى است كه از يك دريچه به عالم نگاه مى كند ولى نمى تواند از پشت ديگر پنجره ها به عالم نگاه اندازد. اگر كسى فكر كند براى نگاه به عالم فقط يك پنجره وجود دارد خواه، ناخواه او متعصب است و يك فرد اگر بخواهد متعصب نباشد بايد بتواند خودش را از دريچه اى به دريچه ديگر منتقل كند. وقتى منظر عوض شد مى فهمند كه دنياگونه اى ديگر نيز هست. تعصب فقط و فقط ناشى از اين است كه آدم نمى‌تواند پايش را از كفش خودش بيرون آورد و در كفش ديگرى بگذارد.

يك ضرب المثل جالب انگليسى مى گويد: «يك بار هم پايت را در داخل كفش من كن»، يك بار هم جاى من بيا و از ديدگاه من به عالم نگاه كن. به تعبير كانت خوب است ما گاهى به جاى ديگران فكر كنيم. نه براى اين كه فكرمان را به آنها القا كنيم و آنها را مقلد خود سازيم، بلكه براى اين كه ببينيم عالم در نظر ديگران چگونه است. البته اين نحوه عمل يك تيپ ايده آل است.

امروزه در جامعه، ما بيشترين رنج را، از ناحيه افراد متعصبى مى بريم كه فقط از منظر خودشان به اين عالم نگاه مى كنند و اصلاً تصور نمى كنند كه منظر ديگرى وجود داشته باشد. تعصب داشتن فرق نمى كند كه پنجره من، مدرن باشد و آن پنجره ديگر، سنتى. اگر فرد مدرن هم حاضر نباشد از پنجره سنتى به عالم نگاه كند، اين فرد هم در مدرن بودن خودش تعصب دارد. همچنان كه سنتيان چون نمى توانند از پنجره مدرنيزم به عالم نگاه كنند، در سنتى بودن خود متعصب هستند. يكى از فوايد جدى مطالعه كتاب هاى مختلف اين است كه اگر خودتان هم نمى توانيد پنجره اى به روى عالم بگشاييد حداقل اگر كسى شما را دعوت كرد تا از طريق كتابش و از پنجره او به عالم نگاه كنيد، او را لبيك مى گوييد. كه البته متأسفانه اين هم در ميان ما نيست.

اصل چهارم: عقل و آزادى

من بر اين نكته تأكيد دارم كه «خشونت طلبان» مى خواهند يك وجه بزرگ انسانيت ما را له كنند و آن وجه، آزادى ما است. انسانيت دو بعد بيشتر ندارد و خشونت طلبان مى خواهند بعد آزادى ما را از ما بگيرند.

از سويى ديگر نيز كسانى هستند كه مى خواهند وجه ديگر از انسانيتمان را از بين ببرند. آنها «لفاظان» هستند. اين ها سخنرانانى هستند كه فقط كلى گويى مى كنند و سخنان كليشه اى مى گويند. اينها مىخواهند عقلانيتمان را از بين ببرند. به همين دليل است كه خشونت طلبان بزرگ تاريخ معمولاً سخنرانان قهارى بوده اند. انسانيت ما فقط به «آزادى» و «عقلانيت» ماست.

اگر بخواهيم انسانى را دست آموز خود كنيم اول بايد انسانيتش را از او بگيريم. با خشونت، روح آزادگى را در او خرد مى كنيم و با كلى گويى و كليشه پردازى و سخنان مبهم وجه عقلانيتش را در محاق مى بريم. انسانى كه آزادى و عقلانيتش را از او بگيرند، واقعاً يك حيوان دست آموز مى شود.

در تاريخ افرادى چون هيتلر و لنين را مى بينيد كه سخنرانانى قهار و قوى بودند. هيتلر تقريباً تا سال ۱۹۳۹ كه هنوز جنگ شروع نشده بود و در سال هاى جنگ، دستور داده بود كه هيج وقت سخنرانى هايش را در روزنامه هاى صبح چاپ نكند و از راديو نيز صبح ها پخش نشود. استدلالش - كه البته بعداً معلوم شد- اين بود كه مى گفت: مردم صبح ها ذهن هاى خيلى تند و تيز دارند و هر سخنى كه من مى گويم، به دنبال دليلش هستند. اما هنگام عصر ذهن ها در اثر كار روزانه خسته و فرسوده مى شود و حالت اسفنجى به خود مى گيرد و ديگر اصلاً فكر نمى كند كه مغالطه كرده‌ام.

به نظر من انتظار اخلاقى معقولى كه مى شود از قشر روشنفكر داشت اين است كه: از كلى گويى و مبهم گويى دست بردارد و ادعاهاى بلادليل را مطرح نكند.

متن ويراسته سخنرانى استاد مصطفي ملكيان در انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران در سال ۷۹

منبع: نیلوفر 

http://malekiyan.blogfa.com/post-13.aspx

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط احمد |

شرایط زندگی برای خیلی از ما تا حدود قابل توجهی تغییر کرده. نه تنها اهداف اجتماعی‌مان که شاید حتی خیلی از اهداف شخصی‌مان در شرایط جدید نیاز به بازبینی دارند و در این شرایط اگر که فهم درستی از فضایی که در آن زندگی می‌کنیم نداشته باشیم زودتر از آنچه که باید فرسوده می‌شویم؛ دود می‌شویم و به هوا می‌رویم. وقتش رسیده که به زندگی در فصل سرد بی‌اندیشیم.

سالهاست که سال‌های پس از “کودتا” را با “زمستان” به یاد می‌آوریم. راوی حال و هوای مردمانی که کودتای بیست و هشت مرداد آرزوهاشان را درید “زمستان” است. هوا دلگیر؛ سقف آسمان کوتاه؛ غبار آلوده مهر و ماه؛ زمستان است.  شاید که هوا همیشه برای آدم‌هایی که کودتا زندگی‌شان را تغییر داد بس ناجوان‌مردانه سرد نبوده باشد همان‌جور که همه‌ی لحظه‌های مای کودتازده گرفته نیست اما آنچه که از آن روزها برای ما به یادگار مانده “زمستان” است. یادگار این روزهای ما چه خواهد بود؟با این فرض که فصل سرد آغاز شده باشد باید چگونه باید زندگی کنیم تا یادگارمان “زمستان” نباشد؟

اگر که حس می‌کنیم فصل سرد آغاز شده است در برابر این حس مقاومت نکنیم. مقاومت را بگذاریم برای مقابله با فصل سرد. منی که در شرایط فعلی تمام چشم‌اندازی که برای آینده‌ام ترسیم کرده بودم به هم ریخته است باید چشم‌اندازم را تغییر دهم. منی که پس از یکی دو روز تردید تصمیم گرفتم کودتا را نپذیرم و ایستادم برای آنکه ایستاده بمانم باید شناخت درستی از سوز سرمای زمستان داشته باشم و خودم را برای آن آماده کنم وگرنه تا خواهم خورد. ایمان بیاوریم که می‌توانیم در فصل سرد هم ایستاده بمانیم. می‌توانیم؟

منبع: روی شیروانی داغhttp://www.shirva.net/?p=861 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط احمد |

I've been listening to this piece of music for almost an hour now. didn't feel good today, cos you know i freed my minah bird today and since i'd constructed an emotional relationship with this bird now im having mixed feelings. on the one hand, im sad that im not gonna see him again. on the other hand, he's free now, he can go wherever he wants to. that's the freedom. anyway, the song i told you about at the beginning is really inspiring and i can say that it made my day. the name's "What a Wonderful World" by Louis Armstrong. here's the lyric:

I see trees of green, red roses too
I see them bloom for me and you
And I think to myself what a wonderful world.

I see skies of blue and clouds of white
The bright blessed day, the dark sacred night
And I think to myself what a wonderful world.

The colors of the rainbow so pretty in the sky
Are also on the faces of people going by
I see friends shaking hands saying how do you do
They're really saying I love you.

I hear babies cry, I watch them grow
They'll learn much more than I'll never know
And I think to myself what a wonderful world
Yes I think to myself what a wonderful world.
=============================
you can get the video here: http://video.google.com/videosearch?hl=en&source=hp&q=what+a+wonderful+world+louis+armstrong+download&um=1&ie=UTF-8&ei=bR6cSpngFYLimwPQpb3VDg&sa=X&oi=video_result_group&ct=title&resnum=4
==============================

here's the audio file:    http://www.ez-tracks.com/getsong-songid-29121.html
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط احمد |

دیکتاتور و مهمان سفید‌پوش

خوشا یه حال آنان‌ که گرسنه و تشنه‌ی عدالت‌اند زیرا که اعدام خواهند شد.

پی‌یر جورجو بلّوکیو

دیکتاتوری بود که مردان و زنان کشورش را به زندان می‌انداخت، شکنجه‌شان می‌کرد و آنان را می‌کشت. روزی اعلام شد که سرورِ آدم‌‌های نیک‌سرشت به دیدنش می‌آید. از آنجا که این سرور بزرگ خیلی قدرتمند بود، دور دنیا سفر می‌کرد و هر جا که قدم می‌گذاشت مردم می‌دویدند تا او را ببینند، دیکتاتور باید به بهترین وجهی تدارک استقبال از او را می‌دید.

تمام شکنجه‌گران را کشت تا نگویند شکنجه‌ای در کار بوده است؛ تمام مادران محنت‌دیده و نومید را کشت تا نگویند پسرانشان مفقود شده‌اند؛ و همچنین تمام زندانیان را تا نگویند زندان‌ها پر از آنان است؛ و شهر را پر کرد از نوارهای پارچه‌ای با شعارهای خوشامدگویی بر روی آن‌ها.

امّا شب پیش از دیدار، خوابش نبرد. می‌دانست که سرورِ بزرگِ آدم‌های نیک‌سرشت خوب و بد را می‌شناسد و آمده است تا او را سرزنش کند و در برابر چشم همگان، حرف‌های وحشتناکی درباره‌ی او بگوید و از جنایاتش پرده بردارد.

بنابراین صبح روز استقبال در فرودگاه اعصابش خیلی خراب بود. به جای اونیفرم همیشگی‌اش که به نقش و نگار اژدها و خنجر مزیّن بود، لباس غیرنظامی تنش کرد: کت و شلوار خاکستری با کراوات؛ و به جای محافظان غولتَشَن، عدّه‌ای از خواهران روحانی را جزو همراهانش کرد. هر کدام از خواهرهای روحانی بچه‌ای به بغل داشت، زیرا سرور بزرگِ آدم‌های نیک‌سرشت بچه‌دوست بود.

میهمان که سر تا پا سفید پوشیده بود، از یک هواپیمای سراسر سفید پیاده شد، زمین را بوسید و بچه‌ها را، به دیکتاتور سلام گفت و به اتفاق هم از خیابان‌های شهر گذشتند. مردم هلهله کردند و برایشان کف زدند، چون اگر کسی این کار را نمی‌کرد با باطوم دمار از روزگارش در می‌آوردند.

وقتی به آپارتمان دیکتاتور آمدند، سرور بزرگ آدم‌های نیک‌سرشت در را قفل کرد و گفت:‌ "بد نیست دو سه کلمه‌ای با هم اختلاط کنیم."

دیکتاتور لرزیدِ لحظه‌ی سرنوشت‌ساز فرا رسیده بود. نزدیک بود زانو بزند و تقاضای بخشش کند که میهمان سفید‌پوش گفت: "از این کشور خوشم آمده. کشور آرامی است." دیکتاتور گفت: "بله، بدک نیست."

ـمعلوم است که اوضاع و احوال مردم خوب است...

ـتقریباً... البته هستند کسانی که می‌نالند، امّا...

سرور بزرگ آدم‌های نیک‌سرشت گفت: "در کشور من هم همین‌طور. به هر حال همیشه هستند کسانی که می‌نالند."

ـحقیقت اینکه به همین دلیل... مجبور شدم...

ـمجبور شدید که چه؟

ـمجبور شدم... دست به اقداماتی بزنم.

ـدلیلش را می‌فهمم.

دیکتاتور تا این را شنید زانو زد. چقدر سرور بزرگ آدم‌های نیک‌سرشت آدم خوبی بود! چه درس بزرگی به دیکتاتور داده بود! نه تکفیری در کار بود و نه توهینی. فقط با توسل به نیروی مرحمت و بخشش به او نشان داده بود که راه...

اوه، بله! البته که او هم مثل سرور بزرگ آدم‌های نیک‌سرشت آدمی می‌شد نیک‌خو و مهربان. دست سرور بزرگ را بوسید، انگشتر و آستینش را هم، و گفت: "دیگر کسی را دستگیر نخواهم کرد؛ انتخابات آزاد اعلام خواهم کرد؛ شکنجه را ممنوع می‌کنم؛ جوخه‌های مرگ را بر می‌چینم... درس بزرگ شما را فهمیدم."

  سرور بزرگ آدم‌های نیک‌سرشت یکمرتبه دستش را پس کشید و گفت: "مگر دیوانه شده‌اید؟ وای به حالتان اگر دست به این کارها بزنید!"

دیکتاتور مبهوت ماند.

وقتی میهمان سفیدپوش عزیمت کرد، دیکتاتور دوباره بندکشیدن، شکنجه کردن و کشتن مردم را شروع کردـ هر چند دیگر این کارها لذت همیشگی را برایش نداشتِ با خود فکر می‌کرد: "واقعاً درست است: دیدارهایی هستند که زندگی آدم را دگرگون می‌کنند."

کافه‌ی زیر دریا – داستان‌های کوتاه "استفانو بنّی" – کتاب خورشید – ترجمه‌ی "رضا قیصریه"

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 3:40 قبل از ظهر توسط احمد |

برادران کارامازوف رو تموم کردم. هنوز در حال تجزیه و تحلیلش تو ذهنم هستم. امٌا خیلی دوستش دارم. حتی بیشتر از صد سال تنهایی. این‌جا تکه‌هایی که از نظرم جالب بود رو می‌ذارم. هرچند همه‌ی این تکه‌ها در متن که خونده بشن لطف بیشتری خواهند داشت.

آن‌کس که به خدا اعتقاد ندارد، به خلق خدا نیز اعتقاد نخواهد داشت.

جلد اول – کتاب ۶ – صفحه‌ی ۴۱۱

جهنم چیست؟ به نظر من رنج ناتوانی از دوست داشتن است.

جلد اول – کتاب ۶ – صفحه‌ی ۴۵۲

میتیا در زمره‌ی مردان حسودی بود که، در غیاب محبوب، انواع و اقسام تصورات وحشتناک را ابداع می‌کنند، مبنی بر این‌که چه بر سر او می‌آید و چگونه به آن‌ها خیانت می‌کند، امٌا به وقت دل‌شکستگی و متقاعد شدن به بی‌وفایی محبوب، دوان به نزدش باز می‌گردند؛ در نخستین نگاه به چهره‌اش، به چهره‌ی شاد و خندان و مهربان‌اش، در دم جان می‌گیرند، سوءظن‌ها را یکسره کنار می‌نهند و با شرمساری مسرت‌بخشی به خاطر حسادت خود را مذمٌت می‌کنند.

جلد دوم – کتاب ۸ – صفحه‌ی ۵۴۰

 آه، ما هم می‌توانیم خوب و نجیب باشیم، امٌا فقط وقتی همه چیز بر وفق مرادمان باشد. به‌علاوه، اندیشه‌های والا ازخود بدر می‌کند ما را، امٌا فقط در صورتی که این اندیشه‌ها با پای خود بیایند؛ در صورتی که از آسمان نازل شوند، در صورتی که نیازی به پرداخت تاوان نباشد. پرداختن تاوان را خوش نداریم، امٌا بسیار مشتاق گرفتن هستیم، و در همه چیز چنینیم. آه، تمام چیزهای خوب را در زندگی به ما بدهید (به کمتر قانع نمی‌شویم) و مخصوصاً مانعی سر راهمان نگذارید، و نشان خواهیم داد که ما هم می‌توانیم خوب و نجیب باشیم. آزمند نیستیم، امٌا باید پول داشته باشیم، مبالغ هنگفتی پول، و خواهید دید که چه سخاوتمندانه با چه بیزاری از جیفه‌ی مادی، همه را در ریخت و پاش بی‌پروای یک‌شبه دور می‌ریزیم. امٌا اگر آن‌را به دست نیاوردیم، نشان خواهیم داد که به وقت نیاز شدید آماده‌ایم برای به دست آوردن‌اش چه‌ها که نکنیم.

جلد دوم – کتاب ۱۲ – صفحه‌ی ۹۸۲

ما خوش داریم که در حلقه‌ی همگنانمان باشیم، و خوش داریم همه چیز را به همگنانمان بگوئیم، حتٌی دیوصفتانه‌ترین و خطرناک‌ترین اندیشه‌هامان را؛ خوش داریم که در هر اندیشه‌ای دیگران را سهیم کنیم، و به دلیلی، توقع داریم تمام کسانی را که محرم اسرارمان می‌کنیم، با همدلی کامل با ما روبرو شوند و شریک تشویش‌ها و دلهره‌هامان شوند، جانب ما را بگیرند، و در هیچ موردی با ما مخالفت نورزند. وگرنه از کوره در می‌رویم و همه چیز را خرد و خراب می‌کنیم.

جلد دوم – کتاب ۱۲ – صفحه‌ی ۹۸۸

برادران کارامازوف – فیودور داستایوفسکی – با ترجمه‌ای عالی از "صالح حسینی"

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط احمد |

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق       گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است       هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم       که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به ممنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت       که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام       حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد       خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است       به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب       که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام       ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط احمد |

«نمي‌دانيد چه قدر خوب است كه دوست در استفاده از ما زياده روي كند. آن چه مي‌كشدمان اين است كه آن كسي كه دوستش مي‌داريم از ما استفاده نكند.»

رومن رولان

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط احمد |

انسان همواره به خاطر رعایت ادب، بیش از حد به دیگران میدان می‌دهد و آن‌ها هم از این موضوع برای آزار دادن انسان استفاده می‌کنند.

روبر مرل، حیوان اندیشمند، انتشارات تهران، ترجمه‌ی پرویز شهیدی، چاپ اول ۱۳۷۴

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط احمد |

«همه‌ي چيزهاي عظيم و مهمي كه مي‌شناسيم كار عصبي‌هاست. همه‌ي مكتب‌ها را آن‌ها بنيان گذاشته‌اند و همه ‌ي شاهكارها را آن‌ها ساخته‌اند و نه كسان ديگر. بشريت هرگز نخواهد فهميد كه چقدر به آن‌ها مديون است و بخصوص آن‌ها براي ارائه اين همه چيز به بشريت چقدر رنج كشيده‌اند. ما از شنيدن موسيقي خوب، از ديدن نقاشي زيبا لذت مي‌بريم، اما نمي‌دانيم كه براي سازندگان‌شان به چه بهايي تمام شده‌اند، به قيمت چه بيخوابي‌ها، چه گريه‌ها، چه خنده‌هاي عصبي، چه كهيرها، چه آسم‌ها، چه صرع‌ها، و چه مقدار اضطراب مرگ كه از همه آن‌هاي ديگر بدتر است ...»


مارسل پروست، در جستجوي زمان از دست رفته، طرف گرمانت ۱، ترجمه‌ي مهدي سحابي، صفحه ۱۴۸ و ۳۴۸

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط احمد |