تبليغاتX
انجمن شاعران مرده
ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی

بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را

آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی

بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من

خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی

دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم

در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟

ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم

حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن

آستین این ژنده، می‌کند گریبانی

زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم

گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی

زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

خانهٔ دل ما را از کرم، عمارت کن!

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید

بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی

شیخ بهایی

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط احمد |

دوستی نیز گلی است .......

دل من دیر زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان این ساقه نازك را
                       - دانسته-
                          بیازارد !
در زمینی كه ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است كه می افشانیم .
برگ و باری است كه می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بایست به بار آید ،
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو كاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید كرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست یكدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
                مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو  !
                      ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
        عطر افشان

                  گلباران باد .

فریدون مشیری؛ به یاد دوست عزیزم مسعود

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط احمد |

در خانه غم بودن از همت دون باشد

و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد

بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزی

زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد

آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد

وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد

آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد

هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد

سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد

پرواز چنین مرغی از کون برون باشد

بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری

آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد

جام می موسی کش شمس الحق تبریزی

تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد

مولوی


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط احمد |

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

ناظر روی تو صاحب نظرانند آری

سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب

خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی

سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند

با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

من از این طالع شوریده برنجم ور نی

بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش

غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عشق تو روباه شود

آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمم که بر او منت خاک در توست

زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست

ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط احمد |

بزرگترین تفاوت بین انسان و حیوان فهم و فکر نیست، بلکه اراده و اختیار است.

ژان ژاک روسو

ذهن متعصب همانند مردمک چشم است، هر چه بیشتر به آن نور بتابانید تنگ‌تر خواهد شد.

الیور ونرل هولمز

شناخت ستارگان جهان چندان دشوار نیست که شناخت انسان‌ها، به ویژه شناخت مردمانی که دوستشان می‌داریم.

مارسل پروست


+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط احمد |

صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را

خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط احمد |

حرف‌هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه‌ی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط احمد |

هرگز این قصه ندانست کسی:

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی‌گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود

آه، این درد مرا می‌فرسود:

«او به دل عشق دگر می‌ورزد؟»

گریه سر دادم در دامن او

های‌هایی که هنوز

تنم از خاطره‌اش می‌لرزد!

 ****

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می‌دانستم

که دلش با دل من سرد شده‌ست!

ه.الف.سایه

با تشکر از دوست عزیزم "مسعود"

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط احمد |

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امید که بد معتکف پرده غیب

گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل

همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز

قصه غصه که در دولت یار آخر شد

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد

که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را

شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط احمد |

بسترم

صدف خالی یک تنهایی‌ست

و تو چون مروارید

گردن‌آویز کسان دگری...

ه.الف.سایه

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 3:57 بعد از ظهر توسط احمد |

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه  گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان می روید از زمین.

****
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!

****
من فکر می کنم
هرگز نبوده  دست من   این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من  به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم  به تپش قلب من  کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

****
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

****
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:

 
آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم !

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط احمد |

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ی

نی غلطم، در دل ما بوده‌ای

دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام

ای که تو سلطان وفا بوده‌ای

آه که من دوش چه سان بوده‌ام!

آه که تو دوش کرا بوده‌ای!

رشک برم کاش قبا بودمی

چونک در آغوش قبا بوده‌ای

زهره ندارم که بگویم ترا

« بی من بیچاره چرا بوده‌ای؟! »

یار سبک روح! به وقت گریز

تیزتر از باد صبا بوده‌ای

بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد

باش که تو بند بلا بوده‌ای

رنگ رخ خوب تو آخر گواست

در حرم لطف خدا بوده‌ای

رنگ تو داری، که زرنگ جهان

پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای

آینهٔ رنگ تو عکس کسیست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

مولوی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط احمد |

هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن.

طلب کردم ز دانایی یکی پند

مرا فرمود با نادان مپیوند

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط احمد |

مرغ سحر ناله سر کن

داغ مرا تازه‌تر کن

زآه شرربار این قفس را

برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ

نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را

پر شرر کن

ظلم ظالم، جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!

شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است

ابر چشمم ژاله‌بار است

این قفس چون دلم تنگ و تار است

شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!

دست طبیعت! گل عمر مرا مچین

جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این

بیشتر کن

مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن

عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا پی‌سپر شد

نالهٔ عاشق، ناز معشوق

هر دو دروغ و بی‌اثر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی وطن و دین بهانه شد

دیده تر شد

ظلم مالک، جور ارباب

زارع از غم گشته بی‌تاب

ساغر اغنیا پر می ناب

جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ! ناله سر کن

از قویدستان حذر کن

از مساوات صرفنظر کن

ساقی گلچهره! بده آب آتشین

پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!

ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!

کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد

کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط احمد |

تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط

باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث

ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط

دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا

سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد

جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط

همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف

خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط احمد |

What happens to a dream deferred?
Does it dry up
Like a raisin in the sun?
Or fester like a sore--
And then run?
Does it stink like rotten meat?
Or crust and sugar over--
like a syrupy sweet?
Maybe it just sags
like a heavy load.
Or does it explode?

Langston Hughes
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط احمد |

عاشق شده‌ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور

تا ملک ملک گویند تنهات مبارک باد

ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی

ای زاهد فردایی فردات مبارک باد

کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد

حلوا شده‌ای کلی حلوات مبارک باد

در خانقه سینه غوغاست فقیران را

ای سینه بی‌کینه غوغات مبارک باد

این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد

دریاش همی‌گوید دریات مبارک باد

ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد

ای طالب بالایی بالات مبارک باد

ای جان پسندیده جوییده و کوشیده

پرهات بروییده پرهات مبارک باد

خامش کن و پنهان کن بازار نکو کردی

کالای عجب بردی کالات مبارک باد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط احمد |

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی

به کجا روم ز دستت که نمی‌دهی مجالی

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی

چه غم اوفتاده‌ای را که تواند احتیالی

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن

که شبی نخفته باشی به درازنای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد

که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم

که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی

چه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامت

به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی

که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد

به طپانچه‌ای و بربط برهد به گوشمالی

دگر آفتاب رویت منمای آسمان را

که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی

خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی

قلم غبار می‌رفت و فروچکید خالی

تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد

گنه‌ست برگرفتن نظر از چنین جمالی

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط احمد |

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط احمد |

به رضا که "مرا جان و جهان است."

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم

نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را

چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی

خنک آن‌جا که نشستی خنک آن دیده‌ی جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج‌ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره‌ی پیچان

دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن

هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوشه‌گران را

بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

 مولوی

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط احمد |

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود 

چهل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت

تدبیر ما به دست شراب دوساله بود 

آن نافه مراد که می‌خواستم ز بخت

در چین زلف آن بت مشکین کلاله بود 

از دست برده بود خمار غمم سحر

دولت مساعد آمد و می در پیاله بود 

بر آستان میکده خون می‌خورم مدام

روزی ما ز خوان قدر این نواله بود 

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود 

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح

آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود 

دیدیم شعر دلکش حافظ به مدح شاه

یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود 

آن شاه تندحمله که خورشید شیرگیر

پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود 


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط احمد |

طایر دولت اگر باز گذاری بکند

یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند

بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز

بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای

جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط احمد |

When my love swears that she is made of truth,

I do believe her, though I know she lies,

That she might think me some untutored youth,

Unlearned in the world’s false subtleties.

Thus vainly thinking that she thinks me young,

Although she knows my days are past the best,

Simply I credit her false-speaking tongue;

On both sides thus is simple truth supprest.

But wherefore says she not she is unjust?

And wherefore say not I that I am old?

Oh, love’s best habit is in seeming trust,

And age in love loves not to have years told:

Therefore I lie with her and she with me,

And in our faults by lies we flattered be.

William Shakespeare

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط احمد |

گر جهان فتنه گیرد از چپ و راست

و آتش و صعقه پیش و پس باشد

تو پریشان نکرده‌ای کس را

چه پریشانیت ز کس باشد؟

خونیان را بود ز شحنه هراس

شبروان را غم از عسس باشد

راستی پیشه گیر و ایمن باش

که رها کننده‌ی تو بس باشد

کلیات سعدی - مواعظ

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط احمد |

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود

بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط احمد |

دراز می کشم
سیگار می کشم
انتظار می کشم

دیگر حوصله ام سر نمی رود انگار!

نویسنده را نمی‌دانم کیست.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط احمد |

ناز کمتر کن که من -اهل تمنا نیستم

زنده با عشقم -اسیر سود و سودا نیستم

عاشق دیوانه ای بودم که -بر دریا زدم

رهرو گمگشته ای هستم که - بینا نیستم

اشک گرم و -خلوت سرد مرا نا دیده ای

تا بدانی اینقدر ها هم - شکیبا نیستم

بس که مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی

از چو من بیدل که هستم در جهان یا نیستم ؟

دل بدست آور شوی با مهربانی های خویش

لیکن آن روزی که من دیگر به دنیا نیستم

پایبند آز خویشم مهلتی ای شمع عشق

من برای سوختن اکنون مهیا نیستم

هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست

آنقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم

معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط احمد |

اصولن گرفتن و دیدن سریال محبوبتان به خودی خود لذت‌بخش و مفرح و از این قبیل چیزهاست. امروز از دوست عزیزی قسمت اول و دوم فصل ششم سریال House MD رو گرفتم و دیدم. خوب مسلمن داستانی تازه آغاز می‌شود. ولی آیا با "هاوسی" متفاوت روبرو خواهم شد؟ خوب باید صبر کرد و دید. در این دو قسمت گفتگویی بود بین "هاوس" و یکی از شخصیت‌ها-که در این‌جا اسمش را نخواهم آورد و نخواهم گفت که کیست به خاطر دوستانی که هنوز این دو قسمت را ندیده‌اند-که به نظرم جالب آمد ِ و گفتم احتمالن برای شما هم جالب خواهد بود.

پی‌نوشت: لینک نمی‌توانم بدم به‌خاطر مشکلات عجیب و غریب بلگفا. البته همه به خوبی می‌دانند که IMDB جای خوبی است برای جستجو درباره‌ی هر نوع فیلم و سریال.

_why do you value your failures more than your successes?

House: my mother caught me… to pictures of her mother.

_can we get past these cute deflections?

House: successes only last until someone screws them up failures are forever.


+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط احمد |

افرائیم کیشون

افرائیم کیشون به عنوان طنزنویس اسرائیلی شناخته شده، و کتاب‌ها و نمایش‌نامه‌هایش نام او را در سراسر جهان بلندآوازه کرده است. نمایش‌نامه‌های او با کارگردانی خودش مرتباً در تئاترهای اسرائیل به دفعات اجرا شده و در کشورهای دیگر هم بر روی صحنه‌ی تئاتر و تلویزیون آمده است. فیلم سینمایی او به نام "سلاح" جوایز بسیاری را به دست آورد و نامزد جایزه‌ی اسکار سال ۱۹۶۵ شد. در ادبیات و روزنامه‌نگاری نیز به او چند جایزه اعطا شده است. او در اسرائیل به دنیا آمده و درس خوانده است، و از سال ۱۹۴۹ همراه خانواده‌اش در تل‌آویو زندگی می‌کند.

این داستان از کتاب "بی‌انصافی بر جالوت" او انتخاب و ترجمه شده است. این کتاب تا سال ۱۹۷۱ چهارمین کتابی است که از او در بریتانیا به چاپ رسیده و به همه‌ی زبان‌های اروپایی ترجمه شده است. جالوت نام غولی است که داوود پیامبر در نوجوانی با فلاخن سنگی به او پرتاب کرد و وی را کشت.

 

چشم به شر ببند! دنباله‌ی محاکمه‌ی کافکا

چنانکه از تجربه در زندگی واقعی و همچنین از آمار برمی‌آید، یک اسرائیلی معمولی شیفته‌ی شکایت است و کاری هم به این ندارد که در شکایت مدعی باشد یا مدعی‌الیه یا وکیل متهم. دعوا دعواست، مگر نه؟ تنها چیزی که ما از آن به اندازه‌ی مرگ وحشت داریم این است که به عنوان شاهد به دادگاه احضار بشویم، چون متهم امکان دارد که تبرئه بشود، اما شاهد هرگز چنین شانسی ندارد.

تازگی‌ها دوستان و آشنایان شاید متوجه شده باشند که من مدتی است آشکارا در انظار دیده نمی‌شوم. حقیقتش این است که من گرفتار یک پرونده‌ی دادگاهی شدم که بر اثر یک تصادف مرگبار اتومبیل به وجود آمد و نتیجه‌اش این شد که من دیگر تردید دارم هرگز بتوانم در نظر مردم شریف و اهل قانون آبرِو و اعتباری داشته باشم.

این تصادف اتومبیل که من درگیرش شدم در شاهراه «تل گیبوریم» اتفاق افتاد. دقیق‌تر بگویم، مسئله از این قرار بود که من یک روز روشن موقع ناهار وقتی به خانه برمی‌گشتم یک اتوموبیل لیموزین خیلی بزرگ را دیدم که به یک دوچرخه‌سوار خورد و او را خرد و خاکشیر کرد. و بعد هم بی اعتنا به چراغ قرمز، با سرعت تمام در جهت مخالف یک جاده‌ی یک‌طرفه حرکت کرد. از آن گذشته کاملاً معلوم بود که راننده مست است. از آن‌جا که من تنها شاهد این واقعه بودم، وقتی پلیس از من خواست که در دادگاه حاضر شوم و همه‌ی حقیقت و فقط حقیقت را بگویم، موافقت کردم.

سالن دادگاه پر بود از همه‌جور آدم که اطلاع پیدا کرده بودند راننده‌ی لیموزین مورد بحث ما شخصیتی است که اخیراً در میان مردم سرشناس بوده است. این شخصیت همچنین از مزایای درآمد سرشار مستقل برخوردار بود و در نتیجه بهترین وکیل را به خدمت گرفته بود، و آن‌قدری نگذشت که دستگیرم شد که این وکیل متن دفاعیه‌اش را تماماً از قبل آماده کرده است.

و از آن‌جا که من تنها شاهد بودم، محاکمه با بازپرسی از من شروع شد. بعد از این‌که سوالاتی درباره‌ی خودم کردند، مرا تحویل وکیل مدافع دادند، آن وقت او برخواست و به اطلاع دادگاه رساند که قصد دارد به اثبات برساند که من شخص صلاحیت‌داری نیستم، دروغ‌گویی مادرزاد و تبهکاری کارکشته هستم که شهادتم ارزش این را ندارد که حتی روی کاغذ بیاید. آن‌وقت همان‌طور که رسم است سوالاتی از من کرد و من سعی خودم را کردم که درست جواب بدهم.

وکیل مدافع: «آقای ک.، این حقیقت دارد که در سال ۱۹۵۱، شما به علت دزدی مسلحانه و گواهی دروغ تحت تعقیب پلیس بین‌المللی بوده‌اید؟»

من: «حقیقت ندارد.»

وکیل مدافع: «منظورتان این است که به خاطر دزدی مسلحانه و گواهی دروغ تحت تعقیب پلیس بین‌المللی نبوده‌اید؟»

من: «اصلاً من تحت تعقیب نبوده‌ام. چرا باید ناگهانی تحت تعقیب پلیس بین‌المللی باشم؟»

وکیل مدافع: «پس تحت تعقیب چه جور پلیسی بوده‌اید؟»

من: «من تحت تعقیب هیچ نوع پلیسی نبوده‌ام.»

وکیل مدافع: «چرا تحت تعقیب نبوده‌اید؟»

من: «من باد بدانم که چرا نبوده‌ام؟»

بله، این اشتباه مهلکی بود که من کردم. می‌بایستی جواب می‌دادم: «من تحت تعقیب هیچ پلیسی روی زمین نبوده‌ام، به خاطر این‌که در عمرم هرگز قانون‌شکنی نکرده‌ام.»

به هر حال، من سخت تحت فشار عصبی بودم. سالن دادگاه پر از جمعیت بود. وقتی هم به دادگاه می‌آمدم، عکاسان متعددی سر راهم تمام مدت عکسم را گرفتند. موقعی هم که شهادت می‌دادم، خبرنگاران به دو خودشان را به باجه‌های تلفن می‌رساندند تا جریان شهادتم را با اتاق‌های خبر روزنامه‌هایشان گزارش کنند. وکیل گاه و بیگاه چند جمله با متهم رد و بدل می‌کرد و بعد به بازپرسی از من ادامه داد:

وکیل مدافع: «آقای ک.، این حقیقت دارد که شما به علت روابط ناشایست با یک خردسال به مدت یک سال و هشت ماه زندان محکوم شده‌اید؟»

من: «حقیقت ندارد.»

وکیل مدافع: «پس به علت عمل ناشایست با یک خردسال به چه محکوم شده‌اید؟»

من: «من، هرگز به علت عمل ناشایست با یک خردسال محکوم نشده‌ام.»

وکیل مدافع: «پس به چه جرمی محکوم شده‌اید؟»

من: «برای هیچ جرمی.»

وکیل مدافع: «آقای ک.، منظورتان این است که در مملکت ما مردم بدون محاکمه به زندان می‌افتند؟»

من: «من هرگز در زندان نبوده‌ام.»

وکیل مدافع: «من نگفتم که شما در زندان بوده‌اید، من گفتم که شما محکوم به زندان شده‌اید. آقای ک.، این حقه‌های مسخره کمکتان نمی‌کند، فقط جواب بدهید بله، یا نه!»

من: «من، محکوم به زندان نشده‌ام و زندانی نبوده‌ام.»

وکیل مدافع: «پس برای عمل ناشایست‌تان با آن خردسال به چه محکوم شدید؟»

من: «من اصلاً چنین محکومیتی نداشتم.»

وکیل مدافع: «چرا نداشتید؟»

من: «منظورتان چیست که چرا نداشتم؟ برای این‌که هرگز چنین محاکمه‌ای به وجود نیامد.»

وکیل مدافع: «پس چه نوع محاکمه‌ای به وجود آمد؟»

من: «من نمی‌دانم که چه نوع محاکمه‌ای.»

او دوباره مرا به تله انداخت. من وقتی برای شهادت به خاطر آن تصادف اتومبیل در «تل گیبوریم» آماده می‌شدم، به هیچ‌وجه فکر نمی‌کردم که با طرح چنین سوالاتی درباره‌ی زندگی‌ام مواجه بشوم. علاوه بر آن از عکس‌العمل خصمانه‌ی حضار در دادگاه شدیداً افسرده شده بودم. آن‌ها همین‌طور با هم درگوشی حرف می‌زدند و مرا به همدیگز نشان می‌دادند؛ بعضی‌ها با طعنه ریشخند می‌زدند؛ و از همه بدتر این‌که، طی آن پنج ساعتی که از من بازپرسی می‌شد یک دلال خبر، به سرعت جریان دادگاه را با یک روزنامه معامله کرد و نتیجه‌اش این شد که روزنامه هم در شماره‌ی مخصوص با بی‌پروایی بالای صفحه‌ی اول با حروف درشت این جمله‌ی جنجالی را که «ک. با بچه‌ای نابالغ عملی ناشایست انجام داده است» را درج کند. بعد در زیر آن، با حروفی خیلی ریز نوشته شده بود: «ک. انکار می‌کند، بازپرسی از او ادامه دارد.»

وقتی در روزنامه چشمم به عنوان خبر افتاد، زانوهایم شروع کرد به لرزیدن. فکر زن بیچاره‌ام سخت نگرانم کرد. او تقریباً زن ساده‌ای است، معنای کار وکلای مدافع را نمی‌داند، و خیلی راحت فکر می‌کند که ایت اتهامات سنگین را دادگاه علیه من به اثبات رسانده است، البته خودش می‌داند که اصلاً حقیقت ندارد. به هر جهت، به آن نحوی که جریان دادگاه پیش می‌رفت، من می‌بایستس مجازات سنگینی را متحمل شوم.

وکیل مدافع: «آقای ک.، این حقیقت دارد که زن اول شما بعد از این‌که شما برای بار دوم از دارالمجانین فرار کردید، از شما طلاق گرفت، و از پلیس خواست تا شما را وادار کند تا جواهراتش را که به گرو گذاشته بودید، به او برگردانید؟»

در این موقع قاضی به من گفت که ناچار نیستم تا به سوالاتی که مربوط به زندگی زناشویی‌ام می‌شود جواب بدهم. من به تذکر قاضی توجه کردم و به این نتیجه رسیدم که واقعاً شرم‌آور است که زنم زا درگیر این مسئله‌ی کثیف کنم، به خصوص که ما هرگز از هم جدا نشده بودیم و همدیگز را صمیمانه دوست داشتیم. اما سکوت من باعث شد که حضار نسبت به من بیشتر احساس دشمنی بکنند و حتی زن چاقی که در ردیف اول نشسته بود از روی نفرت به روی من تف انداخت. با این‌حال من سکوتم را نشکستم و به سوال بعدی وکیل مدافع که «آیا حقیقت دارد که من در سال ۱۹۴۸ از خدمت نظام فرار کرده‌ام»، و بعدش هم «آیا حقیقت دارد که من عادت داشته‌ام پسرم را به پایه‌ی تختخواب زنجیر کنم»... جواب ندادم.

و اما، حالا وقتی صحبت از زنجیر شد، واقعه‌ای تاسف‌آور که شدیداً موجب آبروریزی برای دادگاه بود  اتفاق افتاد: به این معنی که کارگر تعمیرگاه اتومبیل که در میان حضار بود نفرین‌کنان از جایش بلند شد و سعی کرد که خودش را به روی من بیندازد و با یک میله‌ی آهنی کلفت مغزم را متلاشی کند، اما قاضی به پاسبان‌ها دستور داد که او را از سالن خارج کنند.

با این همه تغییری در موقعیت من پیدا نشد، وقتی دیدم وکیل مدافع هنوز هم لیستی از تبهکاری‌های خیالی من در دست دارد دچار حمله‌ی عصبی شدم، و با همه‌ی توانم با صدای بلند شروع کردم به فریاد زدن و گفتم که می‌خواهم به گناهم اعتراف کنم، می‌خواهم بگویم که من و تنها من بودم که در شاهراه «تل گیبوریم» آن دوچرخه‌سوار را زیر گرفتم.

اما قاضی به من خاطرنشان کرد که فعلاً من در واقع به عنوان شاهد در دادگاه هستم، و بازپرسی ادامه پیدا کرد.

وکیل مدافع: «این حقیقت دارد که در دسامبر گذشته به خاطر دادن شهادتی نظیر همین شهادت درباره‌ی یک تصادف اتومبیل، از طرف یکی از ثروتمندترین واردکننده‌های قالی در مملکت، سه قطعه قالی گران‌قیمت ایرانی پاداش گرفته‌اید؟»

من: «حقیقت ندارد.»

  وکیل مدافع: «آقای ک.، آیا منظورتان این است که شما در خانه‌تان قالی ندارید؟»

من: «چند تا دارم.»

وکیل مدافع: «آن‌ها ساخت داخل هستند یا خارج؟»

من: «خارج.»

وکیل مدافع: «متشکرم، دیگر سوالی ندارم.»

آن‌وقت وکیل مدافع دفاعیه‌اش را تمام کرد و در میان هلهله‌ی حضار با سرافرازی در جای خود نشست.

طی این مدت شماره‌ی دوم روزنامه هم با عکس من در صفحه‌ی اول درآمد که در بالای همان صفحه با حروف درشت نوشته شده بود:

رسوایی قالی در دادگاه افشا شد.

ک: من قالی گرفتم، اما نه از صادرکننده!

وکیل مدافع: «دروغگو! دیوانه!»

من تقاضا کردم که اجازه بدهند به خانه‌ام بروم، اما بعد معلوم شد که دادستان هم می‌خواهد راجع به تصادف از من سوالاتی بکند. سوالش این بود که آیا به عقیده‌ی من وکیل مدافع در متن دفاعیه‌اش خیلی زیاده‌روی کرده است یا نه. و من جواب مثبت دادم و مرخص شدم.

راهنمای دادگاه برای این‌که مردم کوچه و بازار که بعد از انتشار شماره‌ی سوم روزنامه به سرعت جلوی دادگاه با چماق و سنگ جمع شده بودند، نتوانند مرا به سزای خودم برسانند، از در عقب ساختمان مخفیانه خارجم کرد.

از آن موقع تا به حال، همان‌طور که در آغاز این ماجرا به آن اشاره کردم، احساس حقارت می‌کنم و در انتظار این هستم و سال‌ها بگذرد و در اذهان مردم سوالات وکیل مدافع فراموش بشود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط احمد |

بیا که رایت منصور پادشاه رسید                نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید 
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت            کمال عدل به فریاد دادخواه رسید 
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد        جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید 
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن           قوافل دل و دانش که مرد راه رسید 
عزیز مصر به رغم برادران غیور                    ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید 
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل         بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید 
صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق   ز آتش دل سوزان و دود آه رسید 
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق          همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید 
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول           ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط احمد |