چرا هر داستان جانکاهی میخوانم خود را در مرکز جانکاهی مییابم؟ آقای ب کیست؟ من، تو، شاگردانام، خانوادهام، عزیزکم، همهی مائیم؟ هیچ کس نیست جز ترشحات تخیل نویسندهای از همه جا رانده؟ یا واقعیت عینی این دنیا که گریزی از آن نیست؟
هر چه هست، هر که هست، دنیای خوبی نداریم. شاید تنها خوبیاش (ادبیات، خواندن) همین است که برای لحظهای میشود به اطمینان رسید که: هی! تنها نیستی! هستند کسانی که درد دارند. هستند، هستند، هستند!
و ارزشمندترین احساس خواندن این گونه کتابها: قدر این اطمینان را بدان: که زندگی از این اطمینانها کم به ما میدهد. برای لحظهای از تنهایی به دور شو.
پینوشت:عیش مدامام دادی. به همان اندازه که دوستت دارم ممنون.
یکشنبه ۲۷/فروردین/۱۳۹۱
شطرنجباز، ترجمهی محمد مجلسی، نشر دنیای نو
صحرا و باغ زندهدلان کوی دلبرست


آمنه، دختر قربانی اسیدپاشی از قصاص گیرندهی زیباییاش و جوانیاش گذشت. نگاهی به دور و برمان بیندازیم. عصبانیت، انتقام، خشم، قتل، تجاوز، خفتگیری و ... از سر و روی شهر میبارد. وقتی هیچ چیز سر جای خودش نیست و ناگهان خبری بر خلاف جریانی که انتظارش را داشتی میشنوی بیاختیار خوشحال میشوی. خوشحال از اینکه هنوز هستند کسانی که به انتقام، به عنوان یک گزینه نمینگرند و این از نظر من جای امیدواریست. امید از نیازهای امروز و همیشهی ماست. کاش کمی سعی در وارد کردنش به زندگی شخصیمان بکنیم. چه زیباتر خواهد بود اگر که امیدمان را همراه با گذشت کنیم.
پینوشت: امید داشتم بیشتر دربارهی ایثار آمنه ببینم و بشنوم و بخوانم. در ظاهر همه مشغول امور مهمتری هستیم.

ترس از فردا نابودی امروزمان را به ارمغان آورده است و این کم دستاوردی نیست! چه بسیار که به وحشت افتادهایم از آنچه که ممکن است به وقوع بپیوندد یا نپیوندد و به سادگی امروزمان را و حالمان را به هیچ به حراج گذاشتهایم. ترس از دست دادن "او"، ترس نبودن شریکی برای غمهایت، عضوی از خانواده، و دوستی عزیز که در لحظه باید از وجودش لبریز شد و غیر از عذاب نبودنش هیچ عایدمان نمیشود. ما برای فرار از غم به دام غم میافتیم. ما ترسوئیم و برایش بهایی گزاف میپردازیم: شادی. همان که ادعا میکنیم همیشه در جستجویش بودهایم و نیافتهایم. شادی همینجاست، همین لحظه و پشت در. چه کسی در را باز میکند. چه کسی شادی را در آغوش میکشد؟

Sleep, sleep, beauty bright,
Dreaming in the joys of night;
Sleep, sleep; in thy sleep
Little sorrows sit and weep.
Sweet babe, in thy face
Soft desires I can trace,
Secret joys and secret smiles,
Little pretty infant wiles.
As thy softest limbs I feel,
Smiles as of the morning steal
O'er thy cheek, and o'er thy breast
Where thy little heart doth rest.
O the cunning wiles that creep
In thy little heart asleep!
When thy little heart doth wake,
Then the dreadful light shall break.William Blake
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زندهدلان کوی دلبر است

دستت به قلم نمیرود اگر که همه چیز در جای خود باشد؛ همه چیز روبراه باشد و همه کس موافق. مینویسی چون سنگین شدهای؛ باریست تحملناپذیر که حملاش از توانت خارج شدهست. نوشتن فریاد است. غریو شادی و فریاد غم. شعری میشنوی. قلقلکات میدهد برای نوشتن. مینویسی و میخوانیاش... دوستی را میبینی و وسوسهی نوشتن آهسته و خزنده، قدمزنان نزدیک و نزدیکتر میشود.
دیداری دست داد با دوستی در آخرین روز سال. پارکی بود و مردمانی که میلولیدند و میرفتند و میآمدند و ... نیمکتی ماوایمان شد. خنکای بهاری بود و گرمای دوستی. همهمهی نامفهوم کودکانی که میدویدند، جیغ میکشیدند و با اسباببازیهایشان یکی میشدند. زنده بودند. زندگی بودند. زمزمهی بزرگسالان نیز. دویدن و دویدن و دویدن. خرید عید. سبزه و هفتسین و دویدن... سردم شد و گرمای پالتوی دوستم بر روی شانههایم جریان یافت. کتابی رد و بدل شد و شعری. نگاهی نیز. نافذ بود و گرما بخش. نگاهی از دوستی در گوشهای تاریک در پارکی پر هیاهو.
میایستیم. زمان نیز. و میرویم...
دوستی نازنین پیامکی فرستاد و جان و تنم را لرزاند. زیبا بود و تکاندهنده. کوتاه و سرشار از معنا. نمیدانم؛ شاید من بزرگنمائی میکنم، یا شاید هم بسیار فراتر از چیزی باشد که ممکن است به نظر بیاید.
متن پیام این بود:
"برفی سنگین نشست
درختی زیبا شد
درختی شکست."

به شخصه همیشه برف را یکی از مظاهر زیبائی دیدهام. زیرش قدم زدهام؛ چتر را دور انداختهام و خود شدهام. فارغ از هر چیز و هر کس. در خلسه به خود گفتهام: "چه زیبا!" و خودْ، زیبا شدهام. "برفی سنگین نشست" برایم یادآور زیبائیهاییست که دیدهام؛ زیبائیهائی که به ذره ذرهی وجودم سرازیر کردهام. ترکیب این زیبائی ناب و "درخت" که خود حکایتی دگر است از زیبائی به خلسهام برد... "درختی زیبا شد." به خود گفتم: "ای وای دل ای وای ما" و زیباتر شدم. آب سرد در انتها بود که از سر به پایم جاری شد. از طرفی زیبائی مطلق بود و لطافت محض، و از طرفی: "درختی شکست." چه میشود؟ زیبائی و زشتی. زندگی و مرگ. بودن و نیستی. شادی و اندوه... تبدیل شدم به جسمی یخزده و ایستا. لحظهای پیش سرشار از زندگی و حال مملو از "شکست."
با خود گفتم: "دل قوی دار." زیبائی در برابر زشتی بیشتر به چشم خواهد آمد. همیشه همینطور بودهست و خواهد بود. به آن درخت زیبا که زیباتر شده بنگر و "هرگز شب را باور مکن."
چرا که
"در فراسوهای دهلیزش میتوان به امید دریچهای دل بست."
ممنون از دوست عزیزم "م.م" برای پیامک همچو خود زیبایش.
پینوشت. از شاملوی بزرگ وام گرفتم که میگوید:
"نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچهای
دل بسته بودم."
از حضرت مولوی نیز. متن کامل شعر که مرا حکایتیست با این غزل.

ردیف
آخر "كافكا"
از محموعه داستانهاي كوتاه «پزشك دهكده»، ترجمه فرامرز بهزاد
اگر زن سواركار مسلولي، در ميدان سيرك، نشسته
بر اسبي سستپا، از ترس رئيس سنگدل سيرك كه تازيانهاش را در هوا ميگرداند، در
ميان جمع سيريناپذير تماشاگران، بهسرعت، ماهها بدون وقفه،ناچار به چرخيدن ميشد،
همچنان سوار بر اسب مدام بوسه نثار ميكرد و كمر تاب ميداد، و اگر اين نمايش، در
همهمهي بيپايان اركستر و پروانههاي دستگاه تهويهي هوا، تا افق بينهايت آيندهي
بيرنگ ادامه مييافت، همراه با جزر و مد كفزدنهايي كه در واقع حكم ضربههاي پتك
را دارند - آنوقت شايد تماشاگر جواني از رديف آخر، به شتاب از پلههاي بيشمارِ
همهي طبقهها ميگذشت، خود را به ميانهي ميدان ميانداخت و در برابر غوغاي
شيپورهاي اركستر كه هنوز هم آهنگهاي نامناسب را مينواخت، فرياد ميزد: بس است!
اما
چون چنين نيست، خانمي زيبا در لباس سرخ و سفيد، از ميان پردهاي كه خدمتكاراني
مغرور برايش باز ميكنند، سبكبال به ميان ميدان ميرود، مدير سيرك، در حالت تسليم
محض، خواهندهي نگاه اوست و چون سگي وفادار لهلهزنان بهسويش ميآيد؛ او را با
دلسوزي تمام، انگار كه ناچار است نوادهي عزيز و محبوبي را به سفري پر مخاطره
بفرستد بر اسب ابرش مينشاند؛ نميتواند تصميم بگيرد كه تازيانهاش را به نشانهي
حركت تكان دهد؛ عاقبت بر خود غلبه ميكند، تازيانه را به صدا در ميآورد؛ با دندان
باز پابهپاي اسب ميدود؛ جهشهاي سواركارش را با نگاههايي تيز دنبال ميكند؛
مهارت او را هر بار از تو مشكل باور ميكند؛ با فريادهايي به زبان انگليسي او را
از خطرها باز ميدارد؛ غضبناك به مهترهايي كه حلقههاي لاستيكي را نگه داشتهاند
متذكر ميشود كه به حد وسواس دقت كنند؛ پيش از پشتك خطرناك نهايي دستها را بالا
ميبرد و استغاثه ميكند كه اركستر خاموش شود؛ عاقبت دختر عزيزش را از اسب لرزان
به زير ميآورد، هر دو گونهاش را ميبوسد و تجليل تماشاگران را در هر حال كافي
نميداند؛ خانم سواركار هم در حاليكه به او تكيه كرده، غرق در گرد و غبار، با دستهاي
باز، بر پنجهي پاها ميايستد، سر ظريفش را به عقب ميبرد و ميخواهد همهي سيرك
را در سعادت خود شريك كند- چون چنين است، تماشاگر جوان صورتش را به نرده تكيه ميدهد
و در رژهي آخر، انگار كه در خواب سنگيني فرو رفته باشد، بيآنكه بداند، ميگريد.